تبليغاتX
رهگذر

رهگذر

اجتماعی.سیاسی و...

علي ديگر خجالت نكش. تو را هم گرفتند. گفته بودي به كسي نگويم اما من به همه گفتم كه تو فقط يك روز قبل از بازداشتت چه نجوايي با من داشتي. به همه گفتم از روي خانواده زندانيان سياسي و بويژه مادر حسين نوراني نژاد خجالت مي‌كشيدي كه پسر او در زندان است و تو آزادانه در بيرون ميله‌هاي فولادين اوين به دلداري او مشغولي. علي آن شب غريبانه حرف زدي و گفتي كه دلت براي دوستان دربندت تنگ شده است. گفتي و آه كشيدي و من تنها به چشمان معصوم تو كه شرم ماندن بيرون از زندان در آن موج مي‌زد، خيره شده بودم.

شش ماه پيش به تو قولي داده بودم. نمي‌دانم اين روزها كه در سلولي كه تنها يك لوله شوفاژ آن را گرم مي‌كند، به اين قول من اميدي بسته‌اي يا نه. من قول داده بودم اگر خداي نكرده روزي تو هم همانند ديگر دوستانت بازداشت شدي، من و اندك دوستان باقي‌مانده به كمك بياييم اما افسوس علي! اين روزها هواي دلمان مانند هواي تهران ابري و بعضا باراني است چون، راهي براي كمك نيست. علي ببخش اگر نمي‌توانم كاري كنم اما بدان  دوستانت همه در فكر تو هستند و روز دستگيريت براي همفكري براي رهايي تو دور هم جمع شدند اما باز هم افسوس كه هيچ راهي جز انتظار نداريم .

علي سميع زاده ! هيچ كس در بيگناهي توشك ندارد . تو هم مثل همه آنهايي كه از خرداد 88 دستگير شدند، بيگناه و معصوم هستي و به زودي سربلندتر از قبل به جمع ما برمي‌گرديد.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 12:30  توسط مطهره شفیعی  | 


ما اکنون، به ظاهر برای کسی بیگاری نمی کنیم، آزاد شده ایم، بردگی برافتاده است.اما به بردگی یی بدتر از سرنوشت تو محکوم شده ایم. اندیشه ما را برده کرده اند. دلمان را به بند کشیده اند و اراده مان را تسلیم کرده اند، و ما را به عبودیتی آزادگونه پرورده اند و با قدرت علم، جامعه شناسی، فرهنگ، هنر، آزادیهای جنسی، آزادی مصرف و عشق به برخورداری و فرد پرستی، از درون و از دل ما، ایمان به هدف، مسئولیت انسانی و اعتقاد به مکتب او را پاک برده اند. و اکنون برادر، ما در برابر این نظام های حاکم، کوزه های خالی زیبایی شده ایم که هر چه می سازند، می بلعیم.(دکتر شریعتی)

این روزها روزهای خاکستریه و انگار همه مردن. همه که میگم واقعا همه است. یه عده که هر روز برای ملاقات با بچه ها و شوهراشون دم زندان اوین وول میخورن. یه عده هم دارن برای اونایی که داخل و تو محوطه اوین هستند دعا میکنن. خداییش بد روزگاری شده. این وضعیت این طرفیهاست و اون طرفی ها هم همچین وضعشون بهتر از این طرفیها نیست و چه بسا خیلی بدتره. اصلاح طلبا که تو زندون هستند و خیالشون راحته که بالاخره یه روزی ازاد میشن و تموم. اما بنده خدا این وری ها هر روز با یک مشکل مواجه میشن که زمان اتمامش براشون مشخص نیست. نمی خوام تکرار کنم خدایا شکرت که دشمنهای ما رو از احمقها آفریدی و قصد توهین به هیچ کسی رو هم ندارم . اما این روزها دارم با چشم خودم عدالت خداوندی رو میبینم و می فهمم که چوب خدا صدا نداره یعنی چه. بعدا مفصل تر مینویسم چون الان نه وقتش هست و نه جراتش. 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 11:41  توسط مطهره شفیعی  | 

عید سعید فطر مبارک

هنوز خیلی از مراجع مثل صانعی و مکارم و صافی رویت ماه شوال را تایید نکردند اما با نظر مقام معظم رهبری اکثر روزه داران پس از ۳۰ روز اطاعت از فرمان الهی و روزه داری صبح امروزُسفره افطار گشودند و پروردگار را به خاطر این که امسال هم فرصت عبادت در ماه رمضان را به آنها دادُ شکر کردند.مقام معظم رهبری هم در مراسم عید فطر سخنانی گفتند که بسیار تاثیر گذار و به نوعی دلجویی از کسانی بود که این روزها به خود و خانواده شان ظلم روا شده بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 10:3  توسط مطهره شفیعی  | 

قلمم توتم من است .پس مینویسم. تا لحظه ای که خون در رگ دارم مینویسم و به آنهایی که اخطار را اینگونه  (اختار) مینویسند می گویم: استاده ام چو شمع، مترسان ز آتشم

قلم توتم من است ، توتم ماست ، به قلمم سوگند ، به خون سیاهی که از حلقومش می چکد سوگند ، به رشحه ی خونی که از زبانش می تراود سوگند ، به ضجه های دردی که از سینه اش بر می آید سوگند...

که توتم مقدسم را نمی فروشم ، نمی کشم ، گوشت و خونش را نمی خورم ، به دست زورش تسلیم نمی کنم ، به کیسه زرش نمی بخشم ، به سر انگشت تزویرش نمی سپارم

دستم را قلم می کنم و قلمم را از دست نمی گذارم ، چشم هایم را کور می کنم ، گوشهایم را کر می کنم ، پاهایم را می شکنم ، انگشتم را بند بند می برم ، سینه ام را می شکافم ، قلبم را می کشم ، حتی زبانم را می برم و لبم را می دوزم....

اما قلمم را به بیگانه نمی دهم

به جان او سوگند که جان را فدیه اش می کنم ، اسماعیلم را قربانیش می کنم ، به خون سیاه او سوگند که در غدیر خون سرخم غوطه می خورم ، به فرمان او ، هر جا مرا بخواند ، هر جا مرا براند، در طاعتش درنگ نمی کنم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 18:17  توسط مطهره شفیعی  | 

دلم برای تموم این کسایی که این روزها دارن تو چهاردیواریهای کثیف و غریب زندان به جرم فکر کردن به آینده من و تو غریبانه افطار میکنن تنگ شده. خدایا به عزت واژه آزادی این عزیزان بویژه مصطفی تاجزاده عزیز رو به جمع مار برگردون. الهی آمین

" اگر به تكامل نوع انسان اعتقاد داريم , كم ترين خدشه به آزادی فكری آدمی و كم ترين بی تابی در برابر تحمل تنوع انديشه ها و ابتكارها يك فاجعه است ."

 م . آ . ٢(خودسازی انقلابي) , ص ١۴۹

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 11:34  توسط مطهره شفیعی  | 

هر : بر اساس اطلاعات رسیده از ایستگاههای سنجش آلودگی هوا میزان غلظت آلاینده ذرات معلق نسبت به روز گذشته در همین ساعت افزایش چشمگیری داشته و هوا ناسالم است.




+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 18:41  توسط مطهره شفیعی  | 

خیر سرمون رفتیم مسافرت که مثلا سرمون هوایی بخوره و از قیل و قال تهرون دور باشیم.

دیروز خبر خوبی شنیدم. اینکه میرحمید حسن زاده  آزاد شده.خداییش توم این مدت هر چی فکر کردم به نتیجه نرسیدم که دستگیری آقای حسن زاده چه سودی جز شرمندگی برای بازداشت کنندگان داره؟ انسانی به این آرومی و مظلومی میتونسته چه جرمی داشته باشه؟ همراهی با فاتح که اگه این جرمه، باید تموم ایسنایی های جدید و قدیم رو گرفت البته من تو این انتخابات چون فعالیت سیاسی رو بوسیده بودم و گذاشته بودم کنار نتونستم همراه بقیه ایسنایی های عزیز باشم.به هر جال خبر آزادی آقای حسن زاده بی نهایت خوشحالمون کرد.

حالا یک خبر بد. شنیدم عطا فوت کرده. از عطای عزیز میخوام اگه هنوز میتونه ما رو ببینه منو حلال کنه. من و عطا تو دانشکده خبر همکلاسی بودیم اما چون مواضع سیاسیمون بعضی وقتا یکی نبود از هم دلخور میشدیم. روح عطای مهربون قرین رحمت الهی.انشالله.

ظهر هم فهمیدم روزنامه اعتمادملی توقیف موقت شده. بابا دم کروبی گرم.پیرمرد همونطور که قبل از انتخابات میگفت: دود از کنده بلند میشه.واقعا روی هر چی کارمند و روزنامه نگار اعتمادملی رو کروبی سفید کرد. دوستان لطفا دیگه از من خرده نگیرید که چرا تو انتخابات تردید داشتم.

هوای این شهر هم خیلی گرم و غیرقابل تحمله. اما بادهای خوبی داره که به آدم آرامش میده. مردمش هم که مثل قبل. یعنی نون به نرخ روز خور و رشوه گیر. خدا هدایتشون کنه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 16:53  توسط مطهره شفیعی  | 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 19:15  توسط مطهره شفیعی  | 

علي رغم گرماي بالاي ۴۰ درجه!!

هوا بس ناجوانمردانه سرد است

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 12:47  توسط مطهره شفیعی  | 

این جمله را برای میرحسین نوشتم.اما اصل ماجرا..

امروز ۲۳ ارديبهش ۸۴ حول و حوش ساعت ۱۱ با حدود ۲۰ تا از خبرنگاران به دفتر میرحسین رفتیم .می‌دونستیم که تجمع لغو شده است اما با این همه دلمان راضی نشد که آخرین فرصت را از دست بدهیم. آنجا که رسیدیم با هزار کلک از نگهبانی رد شدیم و به جلوی دفتر مهندس موسوی رسیدیم .

اونجا به جز ما چند تا از اعضای ادوار انجمن اسلامی دانشگاه تهران هم بودند که پس از حدود یک ربع ایستادن در خیابان ما را به داخل ساختمان راهنمایی کردند. بچه‌ها ناراحت بودند و فکر می‌کردند که این دعوت برای جلوگیری از ازدحام بیشتر در مقابل دفتر میرحسین است. آنجا متوجه شدیم مهندس برای زیارت و دوری از هیاهوها به مشهد مقدس سفر کرده است.

پس از دقایقی یکی از دوستان مهندس موسوی به جمع آمد و گفت:موانع زیادی بر سر راه میرحسین قرار داشت که ابزارهای لازم برای تحقق آنها مهیا نشد، بنابراین مهندس با از تمام افرادی که از وی درخواست حضور کردند تشکر می‌کند و همچنان در بین جوانان خواهد بود.

وی از صدور بیانیه‌ای طی چند روز آینده از سوی مهندس موسوی خبر داد و گفت که در این بیانیه علل نیامدن وی بیان می‌شود.

در ادامه این مراسم یکی از اعضای ادوار انجمن اسلامی دانشگاه تهران از رفتار دوستانه کادر دفتر مهندس موسوی تقدیر کرد و از تلاش‌های ادامه دار حامیان ایشان خبر داد.

پس از خداحافظی بچه‌ها در دفتر یادبود مهندس موسوی حرف‌های دلشان را نوشتند و من هم نوشتم: افسوس که آخرین روز امید هم گذشت.

***

اين ياداشت رو امروز همين طور كه تو اينترنت جستجو مي‌كردم ديدم. اين مطلبو سال ۸۴ تو وبلاگم گذاشته بودم كه روزنامه آسيا منتشرش كرد و من بعد از ۴ سال فهميدم. او روز نوشتم افسوس كه آخرين روز هم گذشت اما نمي‌دونم امروز چي بنويسم. سراسر وجودم ترسه. يه ترس مضحك كه نمي‌دونم از كجا اومده و قراره كي بره. اما اون ته‌ ته‌هاي دلم داره يه اميدي بهم دلداري مي‌ده و ميگه همه مثل من هستن.

واقعيتش اين چند روز اصلا حال و حوصله نوشتن نداشتم. همش اخبار بد و افسرده‌كننده شنيدم و ديگه حوصله‌اي برام نمونده. دلم براي تمام كسايي كه اين روزا تو اوين هستن مي‌سوزه. البته نه براي خودشون بلكه براي خانواده‌هاشون چون خودم ۳۷ روز مسير اوين تا دادسرا رو رفتم و هر دفعه نااميد تر از قبل برگستم. الان خوب مي‌فهمم مادر و همسران اين زندانيا چي‌مكشن. ايشالله اگه مصلحته هر چه زودتر آزاد بشن. معتقدم ديگه بايد بحث انتخابات رو تموم شده تلقي كنيم و به زندگي روزمره قبل از انتخاباتمون برگرديم. وظيفه ما راي دادن و اطلاع‌رساني بود كه انجام داديم الان وظيفه بزرگان و مراجع هست كه آنچه مصلحت مي‌دونن انجام بدن.ايشالله كه خيره

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 17:37  توسط مطهره شفیعی  |