علي ديگر خجالت نكش. تو را هم گرفتند. گفته بودي به كسي نگويم اما من به همه گفتم كه تو فقط يك روز قبل از بازداشتت چه نجوايي با من داشتي. به همه گفتم از روي خانواده زندانيان سياسي و بويژه مادر حسين نوراني نژاد خجالت ميكشيدي كه پسر او در زندان است و تو آزادانه در بيرون ميلههاي فولادين اوين به دلداري او مشغولي. علي آن شب غريبانه حرف زدي و گفتي كه دلت براي دوستان دربندت تنگ شده است. گفتي و آه كشيدي و من تنها به چشمان معصوم تو كه شرم ماندن بيرون از زندان در آن موج ميزد، خيره شده بودم.

شش ماه پيش به تو قولي داده بودم. نميدانم اين روزها كه در سلولي كه تنها يك لوله شوفاژ آن را گرم ميكند، به اين قول من اميدي بستهاي يا نه. من قول داده بودم اگر خداي نكرده روزي تو هم همانند ديگر دوستانت بازداشت شدي، من و اندك دوستان باقيمانده به كمك بياييم اما افسوس علي! اين روزها هواي دلمان مانند هواي تهران ابري و بعضا باراني است چون، راهي براي كمك نيست. علي ببخش اگر نميتوانم كاري كنم اما بدان دوستانت همه در فكر تو هستند و روز دستگيريت براي همفكري براي رهايي تو دور هم جمع شدند اما باز هم افسوس كه هيچ راهي جز انتظار نداريم .
علي سميع زاده ! هيچ كس در بيگناهي توشك ندارد . تو هم مثل همه آنهايي كه از خرداد 88 دستگير شدند، بيگناه و معصوم هستي و به زودي سربلندتر از قبل به جمع ما برميگرديد.








