تبليغاتX
رهگذر

رهگذر

اجتماعی.سیاسی و...

احساس میکنم که این روزها روزهای نفرین شده است . از سبزی فروش بگیر تا مدیر یک شرکت. هیچکوم حال و حوصله کار کردن ندارند و یه جور حس مظلومیت تو نگاه همشونه. مهم هم نیست به کی رای دادن: موسویُ کروبی یا احمدی نژاد. همه و همه خسته هستن. حتی چهره احمدی نژاد که پیروز این انتخابته هم این روزها خسته است.

بعضی از دوستا و همکارامون این روزها دوره بازداشت رو میگذرونن که امیدوارم هر چه زودتر مشکلشون حل بشه. از میون اونا دلم برای مهسا تنگ شده که ظهر ها بیاد روزنامه و سر به سرش بذارم. مهسا روی این جمله که "تو رو گیر اوردن" خیلی حساس بود و هر وقت میخواستم سربه سرش بذارم می گفتم مهسا همه تو رو گیر میارن. امیدوارم مهسا زودتر از همه آزاد بشه.

از طرف سیاسیون هم بیشتر نگران علی اصغر خدایاری هستم. تازگیها اصلا مصاحبه نمی کرد و فقط می خواست دعاش کنیم. هنوز هم نمی دونم چه مشکلی داشت که باید براش دعا می کردیم. معصومیت و مظلومیت خدایاری بهم آرامش می داد. امیدوارم این آرامشو تو این روزهای سخت هم حفظ کنه.

خدایا چپ و راستو و بی خط و با خط و...  این روزا حفظ کن . خدایا کمک کن سرنوشت این کشور ختم به خیر بشه و دوباره همه با نشاط و آرامش به کارای روزمرمون برسیم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 19:4  توسط مطهره شفیعی  | 

انتخابات هم برگزار شد و ما باز در وطن خود غریب ماندیم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 14:24  توسط مطهره شفیعی  | 

 

عمر من غارت شد ، و غارتگر من دور شد ، من صبوری کردم و غارتگرم مغرور شد . . .

نمی دونم چرا از این شعر خوشم اومدُ همینجور الکی گذاشتمش تو وبلاگم. خیلی خسته هستم . دم انتخابات و کار تو روزنامه خیلی خستم کرده.الان ساعت ۲۳:۲۲ دقیقه است و من اومدم پیش علی سایت قلم. امیدوارم این تلاشا نتیجه داشته باشه. شما هم دعا کنیدیا موسوی یا کروبی رئیس جمهور شن و کشور از وضعیت .... فعلی دربیاد

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 23:25  توسط مطهره شفیعی  | 

دلم برای وبلاگم تنگ شده بود .خیلی وقته بهش سر نزده بودم.

کار جدید و انتخابات فرصتی برای به روز کردن وبلاگ نمیذاره. الان که ساعت ۲۱:۴۰ دقیقه است هنوز هم سر کارم و کم کم آماده رفتن به خونه میشم.

کم و بیش دلم برای دوستام تو ایلنا تنگ شده و اگه بشه جمعه یا شنبه سری بهشون میزنم. خودم دوست نداشتم فعلا از ایلنا بیام بیرون اما مسایلی پیش اومد که ترجیح دادم مدتی رو تو یه محل جدید کار کنم تا اگه انشالله مشکلات ایلنا حل شد بازم برگردم.

الان تو روزنامه اعتمادملی هستم و تجربه جدید!! به هر حال ۸ تا ۹ سال کار تو خبرگزاری و هفته نامه و این ور اون ور خستم کرده بود و نیاز به تنوع داشتم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 21:48  توسط مطهره شفیعی  | 

چه حالی میده آدم سیزده رو سر کار به در کنه و هی از بیکاری خمیازه بکشه!!

 انتخابات ریاست جمهوری هم در پیشه و از این حرفا. این روزا دلم برای بعضی ها که روی اومدن خاتمی حساب کرده بودند و خودشونو در شغلهای مدیریتی مختلف فرض میکردن، میسوزه. به شخصه البته اگه به کسی برنخوره معتقدم افرادی که به شکل غیر حزبی از خاتمی حمایت کردند بیشتر به دنبال گرفتن پست و مقام بودند و وقتی خاتمی انصراف داد، بیشتر از همه ضربه خوردن. چند تا شونو خوب میشناسم.

میرحسین هم این روزا به شدت اکتیو شده و برام جالبه که بعد از ۲۰ سال سکوت، خیلی بهتر از کسانی که تو این ۲۰ سال خود را فیلسوف همه مسایل میدانستند، سخنرانی میکنه. یاد انتخابات ۸۴ افتادم که با تعدادی از همکاران ایسنا به دفتر میرحسین رفتیم و از ایشون برای حضور در انتخابات دعوت کردیم البته آن روز خودشان در دفتر نبودند و ما با نوشتن خواسته هایمان در دفتری از ایشان خواستیم بیاید.

کروبی هم که شخ اصلاحاته و خدا عمرش بده. من به شخصه به خصوصیات اخلاقی کروبی علاقه دارم و احساس میکنم جدا از خیلی مسایل، فرد مورد احترامی است. امیدوارم همیشه سرزنده و فعال بمونه.

به هر حال ۲۲ خرداد آینده ۴ سال  دیگه این مملکت رقم میخوره که امیدوارم هر چی هست خیر باشه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 10:38  توسط مطهره شفیعی  | 

چند روز بیشتر به پایان سال ۸۷ نبوده. سالی که از اولش هیچ خوشی توش نبود و هر چی بود بلا بود. آخریش هم رو که میدونید!!! نحسی این سال تمومی نداره و دلم میخواد زودتر تموم شه.

راستش به طور عجیبی احساس میکن سال ۸۸ سال خیلی خوبی میتونه باشه و نحسیهای این سال رو جبران کنه. تو سال ۸۷ اتفاقات زیادی برای ما افتاد. برگشتن از باکو، دستگیری علی اصغر و خیلی چیزای دیگه که به یاد آوردنش آزارم میده. به هر حال دعا میکنم سال ۸۸ سال خوب و پر برکتی برای همه باشه.

علی اصغر چند شبی است که به خونه اومده. مثل همیشه شاد و با روحیه. خدا رو شکر . بعدا دراین مورد بیشتر مینویسم. الان چهارشنبه سوری شروع شده و باید بریم خونه تا از سوختن در آتش در امان بمانیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 19:6  توسط مطهره شفیعی  | 

تو را دوست دارم، به تو نیازمندم، به تو عشق می ورزم، بی تو زندگی دشواراست، بی تو من هم نیستم ؛ هستم ، اما من نیستم ؛ یک موجودی خواهم بود توخالی ، پوک ، سرگردان ، بی امید ، سرد ، تلخ ، بیزار ، بدبین ، کینه دار ، عقده دار ، بیتاب ، بی روح ، بی دل ، بی روشنی ، بی شیرینی ، بی انتظار ، بیهوده ، منی بی تو

یعنی هیچ! ...
ای آزادی، من از ستم بیزارم، از بند بیزارم، از زنجیر بیزارم، از زندان بیزارم، از باید بیزارم، از هر چه و هر که تو را در بند می کشد بیزارم.

ای آزادی، چه زندان ها برایت کشیده ام !

 و چه زندان ها خواهم کشید و چه شکنجه ها تحمل کرده ام و چه شکنجه ها تحمل خواهم کرد.

 اما خود را به استبداد نخواهم فروخت، من پرورده ی آزادی ام، استادم علی است، مرد بی بیم و بی ضعف و پر صبر، و پیشوایم مصدق، مرد آزاد، مرد، که هفتاد سال برای آزادی نالید.

من هرچه کنند، جز در هوای تو دم نخواهم زد. اما، من به دانستن از تو نیازمندم، دریغ مکن، بگو هر لحظه کجایی چه می کنی؟ نا بدانم آن لحظه کجا باشم، چه کنم؟ ...

« دکتر علی شریعتی »

چهار روز تعطيلي! آدم دق مي‌كنه. قرار بود با يكي دو تا از دوستام اين تعطيلات رو بريم مسافرت اما مثل اينكه تقدير چيز ديگه‌اي رو رقم زده بود و بايد منتظر بمونيم.

نمي‌دونم يعني چي؟ اين روزا كلمات خيلي تو ذهنم پيچ و تاب ميخورند و فكرمو مشغول مي‌كنن. شايد به خاطر يكي دو تا مصاحبه اخيري باشه كه تازگيها گرفتم و بوي گند دروغاشون حالمو بهم ميزنه!! چقدر دوست داشتم همون موقع كه آقاي .... از آزادي بيان تو كشور دم ميزد مي‌تونستم تمام نفرتمو سرش خالي كنم. اما فقط تونستم تو چشماش زل بزنم و تو دلم هر چي ميخوام بارش كنم.

‏ يا اينكه مي‌تونستم از رفتار امروز يك مقام قضايي فيلم بگيرم تا وقتي رئيس‌ قوه قضاييه از كرامت انساني حرف ميزنه فيلمو براش پخش مي‌كن تا بفهمه چه طور كرامت يك زن جوان تو دادگاه انقلاب حفظ ميشه.

و هزار تا ياي ديگه.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 14:1  توسط مطهره شفیعی  | 

بالاخره بعد از 16 روز به من اجازه ملاقات با علی رو دادن. مدتش خیلی کوتاه بود اما همین که دیدم علی مثل همیشه با روحیه مونده، برام بس بود.
علی روز مراسم بازرگان به حسینیه ارشاد رفت و اطلاعی از لغو اون نداشت. حتی روزنامه اعتماد خبر برگزای این مراسم رو داده بود بنابراین لزومی نداشت که علی به این مراسم نره. وقتی علی دم حسینیه ارشاد متوجه لغو مراسم میشه به سمت دفتر حسینیه میره اما وسط راه یکی از ماموران لباس شخصی ازش میپرسه کجا میری که علی جواب میده دفتر حسینیه. ظاهرا این آقا خودشو معرفی نمی کنه که ماموره و علی هم فکر میکنه آدم عادیه لذا میگه چرا از من پرسیدی که کجا میرم. این حرف علی همانا و به گوشه قبای آقای مامور برخوردن همانا.و صدا کردن ماموران داری لباس فرم هم که نور علی نور شد.

بچه های دیگه هم حالشون خوب بود اما مجید توکلی هنوز اعتصاب غذای خشک داشت. خانواده ها به شدت نگران وضعیت فرزندانشون هستند و امیدوارند نهایتا تا پایان این هفته همه ازاد شوند.

اما سوالی که همه از من میپرسیدند این بود. شوهر تو که دانشجو نیست پس چرا گرفتنش؟ من هم جوابی نداشتم یا بهتر بخوام بگم نمیدونستم چه جوابی باید بهشون بدم. من تو این مدت اصلا دوست نداشتم مساله بازداشت علی رسانه ای بشه و تمام سعی خودمو برای این کار کردم و دوستان علی هم علی رغم اینکه نظر مخالف منو داشتند، با من همکاری کردند.

امیدوارم طبق امیدواریهایی که میدن علی اصغر تا دو یا سه روز دیگه آزاد بشه. راستی علی اصغر از همه دوستان و همکاران خودش مثل دکتر فاتح، آقایان حسن زاده، نصراللهی، سمیعی زاده ، نورانی نژاد و... کمال تشکر را کرد و گفت: امید من بعد از خدا به این دوستامه از طرف من تشکر کن.

همین دیگه. آقای بازپرس و رئیس دفترشون هم همکاری خوبی با ما داشتند.
+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 16:5  توسط مطهره شفیعی  | 

۱۴ روز گذشت و ما هنوز منتظر هستیم. باز هم منتظر میمونیم. ان الله مع الصابرین

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 7:48  توسط مطهره شفیعی  | 

وقتی زور ، جامه تقوی می پوشد ، بزرگترین فاجعه در تاریخ پدید می آید ! 

فاجعه ای که قربانی خاموش و بی دفاعش علی است و فاطمه و بعدها دیدیم که فرزندانشان یکایک و اخلافشان همه ! 

« دکتر علی شریعتی »

این پست رو بدون هیچ مرض و غرضی گذاشتم. لطفا برداشت ناجور نشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 20:12  توسط مطهره شفیعی  | 

تبلیغات رایگان