تبليغاتX
رهگذر

رهگذر

اجتماعی.سیاسی و...

نعره‌اي خسته خونين ،بشريت را
به كمك مي‌طلبد:
"آي آدمها ....
آي آدمها....."
ما شنيديم و به ياري نشتابيديم!
به خيالي كه قضا ،
به گماني كه قدر،بر سر آن خسته،گذاري بكند!
دستي از غيب برون آيد و كاري بكند،
هيچ يك حتي از جاي نجنبيديم!
آستين‌ها را بالا نزديم
دست آن غرقه در امواج بلا را نگرفتيم،
تا از آن مهلكه شايد برهانيمش
به كناري برسانيمش!...
آه اگر با دل و جان گوش كنيم
آه اگر وسوسه نان را يك لحظه فراموش كنيم
"آي آدمها" را
در همه جا مي‌شنويم
اين كه با مرگ درافتاده‌ست
اين هزاران و هزاران كه فرو افتادند
اين منم
اين تو
آن همسايه
آن انسان!
اين ماييم

وقتي تنها افتخارشون زندگي تو بزرگترين آسايشگاه بيماران رواني خاورميانه است ، ديگه چي مي‌شه نوشت؟!!!
براي رسيدن به بيمارستان روانپزشكي رازي يا همون امين آباد معروف بايد از خيلي جاها رد شي، از بهشت زهرا، شاه عبدالعظيم و جاده ورامين و در نهايت به بيمارستاني مي‌رسي كه تنها چيزي كه به ذهن متبادر نمي‌كنه محل نگهداري بيماران رواني است چون آرامش عجيبي داره.
به گفته رييس بيمارستان، هيچ محدوديتي براي ورود عموم به بيمارستان براي عيادت بيماران وجود ندارد اما جز چند كارگر و نقاش كه مشغول تعمير بخش نگهباني هستند و يك دستگاه آمبولانس بهشت زهرا چيز بيشتري در محوطه بيمارستان ديده نمي‌شه.
با ورود به حياط بيمارستان وارد دنياي ديگه‌اي مي‌شي.دنياي ساده‌اي كه تنها دغدغه بيشتر ساكنان اون كشيدن يك نخ سيگار بدون چشم غره پرستار همراه است .چند تا پيرزن تو محوطه پشت سر هم قدم مي‌زنند و سيگار مي‌كشند و نفر آخر به پيرزني كه ناتوان تر از بقيه به نظر مي‌رسه،كمك مي‌كنه. توي دنياي ساده اين بيماران هنوز محبت و دوستي جريان داره.
ساعت نه صبح بيماران به كارگاههاي آموزشي مي‌روند و يكي يكي ميان و هر كس به كارگاه مورد نظر خودش مي‌ره.
كارگاهها مختلف و متنوع است جوراب‌بافي،حصيربافي، دوخت پلاستيك،قاب سازي، نقاشي، شمع سازي،موسيقي،قالي‌بافي و....
عباس نژاد ، معاون كارگاههاي توان‌بخشي بيمارستان مي‌گويد كه بسياري از مايحتاج بيماران در اين كارگاهها تامين مي‌شود و بيماران ماهانه مبلغ ناچيزي را به عنوان مزد دريافت مي‌كنند.
در بيشتر نقاشي‌ها به چهره زن و طبيعت پرداخته شده و برخي از آنها به دليل بيماري اسكيزوفرني از كشيدن اجزاي كامل بدن خودداري مي‌كنند به عنوان مثال يكي از بيماران فقط يك چشم در صورت زن طراحي كرده بود و ديگري يك دست براي آدمك نقاشي‌ شده‌اش نكشيده بود.
 "السلام عليك يا حسين"، مداحي دلنشيني بود كه ما را به طبقه بالاي سوله ‌كشاند. يك جوان روي چهارپايه چوبي نشسته بود و مي‌خواند:يا حسين ، يا حسين ، ياحسين و اشكي به ياد حسين(ع).
معاون كارگاههاي توان‌بخشي باغچه كوچكي رو نشان مي‌دهد و مي‌گويد : اينجا توسط بيماران نگهداري مي‌شود و خودشان سبزي و ميوه در آن مي‌كارند و استفاده مي‌كنند.
آلاچيق و تخت‌هايي كه در كنار اين باغچه گذاشته شده بود،حال و هواي ديگري به آن مي‌داد و باغباني كه لباس سبز پوشيده بود و كلاه حصيري بر سر داشت و به عنوان معلم باغباني بيماران معرفي شد،هم در اين طراوت سهيم بود.
موقع بيرون اومدن از كارگاه يك كوزه سفالي منقش به نام متبرك حضرت علي(ع) و تعدادي شمع كه توسط بيماران ساخته شده را به رسم يادگاري و عيدي به من هديه مي‌دهند.
بخش زنان دنياي خاص خودش رو دارد. بر عكس بقيه قسمت‌ها كه توجهي به ورود يك تازه وارد ندارند، ساكنان بخش زنان خيلي زود و قبل از اينكه بدونند براي چي اومدي تو جمعشون، دورت جمع مي‌شن.
__ خانم منو با خودت مي‌بري بيرون؟
نمي‌دونم چي بايد بگم،فقط سري به نشانه تاسف تكون مي‌دم و مي‌گم:من كاره‌اي نيستم ، فقط اومدم چند دقيقه پيش شما باشم و همين.
سرپرستار بخش برام توضيح مي‌ده كه همسر اين زن حاضر به تحويل گرفتنش نيست.
ميپرسم چند سالته؟سرپرستار زود تر جواب مي‌ده: 30 و خورده‌اي سالشه اما خودش مي‌گه:نه خانم،من هنوز سي‌سالم نشده، اينقدر سختي كشيدم كه اينجوري شدم.
پوست صورتش چروك خورده و دستاشو موقع حرف زدن رو به جلو تا مي‌كنه.چشماش هم ديگه رمق جووني رو نداره.ازش مي‌خوام خودش زندگيشو تعريف كنه:
شوهرم با خانم‌ها رفت و اومد مي‌كرد منم ناراحت مي‌شدم براي همينم من هم دنبال آقاها راه افتادم و بعدش منو آوردن اينجا.
زن لاغر اندام با چهره گندمي هم وقتي فهميد خبرنگارم جلو اومد:خانم شما عكس بچه هم چاپ مي‌كنيد تا پيدا شه؟
منظورشو نفهميدم، سرپرستار بخش مي‌گه:تو خيابون با بچه بوده گرفتنش، حالا هم بچه تو بهزيستيه و خودشم اينجاست.هيچ كسي رو نداره كه مرخصش كنيم.
تو چشاش نگراني موج مي‌زنه.هر چي باشه مادره و دوست داره بچه‌اش شب عيد كنارش باشه.دوست ندارم جواب منفي بهش بدم و مي‌گم:ايشالله بچت هر چه زودتر پيدا مي‌شه ، غصه نخور.با نگاهش بهم مي‌فهمونه كه خيلي‌ها قبل از من اين دعا رو براش كردن اما نتيجه نداده .
چشماي آبي دختر بچه سفيد رويي كه بيشتر از 22 سال بهش نمي‌خوره ، از ذهنم پاك نمي‌شه. بهش مي‌گم تو ديگه چرا اينجايي؟نگاهم مي‌كنه اما چيزي نمي‌گه.شايد خجالت كشيد تا با دختر هم سن و سال خودش درد و دل كنه. با درخواست سرپرستار بخش شروع مي‌كنه: پدر و مادرم از هم جدا شدند.مادرم نمي‌دونم كجا رفت اما بابام باز زن گرفت.
تا اينجا نتونستم دليل محكمي براي بي‌قراري اين دختر پيدا كنم اما با ادامه حرفاش تير آخرو زد:بابام بهم تجاوز مي‌كنه!!!
به سرپرستار نگاه مي‌كنم شايد اشاره كنه كه اين حرفها توهمه، اما متاسفانه اونم با سر تاييد كرد.
دختر ادامه داد:من ديگه به اون خونه بر نمي‌گردم.هر وقت برمي‌گردم مساله تكرار مي‌شه.
بهش مي‌گم چرا شكايت نمي‌كني؟سرپرستار با لبخند معنا داري مي‌گه:به كجا شكايت كنه؟
به گفته سرپرستار پرونده اين بيمار به بخش سرپرستي بيمارستان فرستاده شده تا درباره آينده اون تصميم گيري كنن.
به اتاق‌هاي بخش زنان هم سر مي‌زنم.زني با آرايش كامل بر روي يكي از تخت‌ها خوابيده است.سرپرستار توضيح مي‌دهد كه اين بيمار داراي خانواده است و خواهر و برادر دارد اما هيچ كدام حاضر به تحويل گرفتنش نيستند.
چهره زن نشون مي‌ده كه اهل جنوب كشور است. سرپرستار مي‌گه:اين بيمار چند وقت پيش از اينجا به آسايشگاهي در زاهدان منتقل شد و برادرش از انجا تحويلش گرفت اما بعد از تقسيم ارث و امضا گرفتن از اين بيمار باز هم او را در خيابان رها كردند.
خودش تمايلي براي صحبت كردن نشون نمي‌ده و منم اصرار نمي‌كنم و خداحافظي مي‌كنم.
سرپرستار بخش زنان مي‌گويد:متاسفانه نزديك عيد كه مي‌شه،خانواده‌ها مريضاشونو ميارن اينجا تا خودشون تو اين ايام راحت باشند.
وي بيشتر بيماران اين بخش را از قشر متوسط رو به پايين و ضعيف جامعه از نظر مالي معرفي مي‌كند و مي‌گويد:متاسفانه خانواده ها طرز برخورد با بيمارشان را نمي‌دانند و موارد زيادي پيش آمده كه بيمار پس از مرخص شدن با وضعيت بدتري به بيمارستان برگشته است.
سرپرستار بخش زنان توضيح داد:براي مثال دختري كه از سن ازدواجش گذشته بود،علاقه زيادي به آرايش كردن داشت ، ما هم برايش لوازمي كه مي‌خواست تهيه كرديم اما مادرش از اين مساله ناراحت شد و بخش را بهم ريخت.
بخش كودكان هم در اين بيمارستان فعال است.اكثر بيماران اين بخش مشكلات خانوادگي داشتند.طلاق يا فوت پدر و مادر،مشاجرات طولاني والدين،ديدن صحنه‌هاي وحشتناك و... سرگذشت اينچنيني را براي اين كودكان رقم زده است.
بخش كودكان درايام عيد تعطيل است و فقط ناهيد 16 ساله و يك بيمار ديگر هنوز در بخش مانده‌اند.
سرپرستار اين بخش مي‌گويد:ناهيد يكسال است كه در اين بخش نگهداري مي‌شود و كسي براي تحويل گرفتنش نمي‌آيد.
دكتر خدايي ، رييس بيمارستان نيز به ايسنا گفت:700 تخت دايمي بيمارستان پر است وتنها بيماران موقت پذيرش مي‌شوند.
وي در مورد بيماران دايم مي‌گويد:اين بيماران يا بي‌هويت هستند و يا نزديكانشان براي تحويل گرفتنشان مراجعه نمي‌كنند و تعدادي هم از طريق مراجعي مانند نيروي انتظامي يا قوه قضاييه به اين بيمارستان معرفي مي‌شوند.
به گفته رييس بيمارستان رازي 20 تا 25 درصد مردم در كشورهاي پيشرفته از نوعي اختلالات ران شناختي رنج مي‌برند كه ايران نيز از اين امر مستثني نيست.
وي ژنتيك،شخصيت فرد و عوامل اجتماعي را از وجوه اختلالات روان شناختي برشمرد و گفت:خوشبختانه به دليل اينكه بيماران از قرص‌هاي ساخت داخل استفاده مي‌كنند،مشكل دارويي ندارند اما بيمارستان نيازمند ياري مردم است.
دكتر خدايي ادامه داد:بيماران در ايام نوروز چشم به راه مردم نيكوكار كشورمان هستند تا حتي با يك شاخه گل به عيادت آنها بيايند.
زمان خروج از بيمارستان ، آمبولانس بهشت زهرا توجهم را جلب مي‌كند.نگهبان مي‌گويد: اكثر روزها اين ماشين مي‌ياد. اينجا آخر خطه خانم!
تهيه و تنظيم گزارش:مطهره شفيعي

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 19:0  توسط مطهره شفیعی  | 

بالاخره سال يواش يواش داره تحويل مي‌شه.

امسال هم مثل پارسال بنده و همسر گرامي توفيق اجباري نصيبمون شده كه سال تحويلو تو ايسنا باشيم.براي همين سفره هفت سينمونو آورديم ايسنا اما ضايع شديم چون بچه‌ها زودتر از ما سفره هفت سين چيده بودند.

سال ۸۴ پر از خاطرات تلخ و شيرين براي ما خبرنگارا بود.تلخ تر از همش شهادت دو تا از همكارامون بود كه هنوز داغش به دل تك تكمونه .بعد از اون رفتن دكتر فاتح براي ايسنايي ها گرون تموم شد.انتخابات رياست جمهوري ۳ تير هم چندان به مذاق خبرنگاراي مستقل خوش نيومد و هزار خاطره تلخ ديگه.

براي شخص من هم سال خوبي نبود.موقعيت‌هاي كاري خوبي رو از دست دادم.به پيشرفتي كه مد نظرم بود، نرسيدم و هزار كار ديگه كه بايد انجام مي‌دادم رو بي خيال شدم.

اميدوارم در سال ۸۵ به اهدافم برسم و همون مطهره‌اي باشم كه خودم از خودم توقع دارم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 18:3  توسط مطهره شفیعی  | 

چه عجب .یه خبر خوب شنیدیم   

        .

اكبر گنجي، شب گذشته آزاد شد و به خانه آمد.

معصومه شفيعي، همسر اكبر گنجي با بيان اين مطلب به ايسنا، گفت كه  وي ساعت 10 جمعه شب، از زندان آزاد و به خانه آمده است.

هنوز باورم نمیشه!!! آزادی گنجی.

الان به دلایلی مخم هنگ کرده بعدا بیشتر می نویسم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 11:46  توسط مطهره شفیعی  | 

"خود را  چون دانه ای در زمستان احساس می کنم که می داند بهار نزدیک است.جوانه پوسته را خواهد شکافت و زندگی ای که هنوز در من خفته است ، هنگامی که فراخوانده شود ،باید به سوی سطح زمین بالا رود.

سکوت دردناک است اما در سکوت است که همه چیز شکل می گیرد و در زندگی ما لحظه هایی هست که کار ما باید انتظار باشد.درون هر چیز،در اعماق هستی نیرویی است که همه چیز را می بیند و می شنود که هنوز قادر به درکش نیستیم. هر آنچه امروز هستیم، از سکوت دیروز زاده شده.

زندگی همواره بیشتر از آنی به ما می بخشد که خود را سزاوارش می دانیم."

" جبران خلیل جبران"

 احساسم درست بود، خبرنگار صنفی آموزشی ، سرپرست کمیته اطلاع رسانی حوزه.... و سمت های کوچک فعلی پاسخگوی روح افسار گسیخته من تو این مقطع نیست. یک احساس پوچی، چند وقته داره منو خفه می کنه . احساس سکون داره دیوونم می کنه .جایگاه من کجاست؟ از کدوم راه برم تا  روحم آروم بگیره.نمی دونم.

این روزا خیلی کلافه هستم حتی رغبت کاشتن گندم برای سبزه سفره هفت سین رو هم نداشتم و خونه ام رو گردگیری نکردم .یادمه سالهاین  قبل نزدیک عید شور و شوق عجیبی داشتم.شور زندگی نو،بوی لباس و کفش عید برام مزه خاصی داشت اما امسال تو یک فکرم:هجرت

هر جا می خواد باشه.فقط بتونم پیشرفت کنم.به این نتیجه رسیدم با سیستم فعلی تو کشور  پیشرفت  و پست و مقام  ارزشی نداره.اینجا فرصتی برای بروز نداریم. می خوام یه جایی برم که از اول شروع کنم.همه چی رو. حتی شده افغانستان

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 18:58  توسط مطهره شفیعی  | 

ديگه اين قوزك پا ياري رفتن نداره

لباي خشكيده حرفي برا گفتن نداره

بازم يك چهارشنبه سوري ديگه اومد. اكثر بر و بچ ايسنا تو فكرن كه به بهانه خطرناك بودن خيابونا و آتيش بازي و... امروز زودتر از هميشه بهشت كوچولو كه هر روز داره از نشوني‌هاي بهشتيش كم مي‌شه بزنن بيرون.

خرداد كه بياد من چهارمين سال حضورمو تو ايسنا شروع مي‌كنم.اما ايسنا ۸۵ كجا و ايسنا ۸۲ كجا؟

امروز تو وبلاگ يكي از دوستام يامور   مي‌خوندم كه ننجونش چهارشنبه سوري‌ها به تعداد نوه‌هاش تخم مرغ رنگ مي‌كرده و تو آجيل مي‌ذاشته و چند تا رسم قشنگ ديگه داشته اما ننجونش پارسال فوت مي‌كنه  و اين رسم و رسومات كم كم فراموش مي‌شه. اين دقيقا عين همون چيزيه كه تو ايسنا داره اتفاق مي‌افته. زماني كه دكتر فاتح بود خيلي چيزها تو ايسنا معنا داشت.حقوقمون ناچيز بود اما دم نميزديم چون دلمون خوش بود.امكانات نداشتيم و كسي  تو فكرش نبود كه برامون عصرونه تهيه كنه اما تا چند روز با بوي بربري‌هايي كه آزاد برامون مي‌خريد و بوي يكي بودن و برادري تو ايسنا رو مي‌داد، مست بوديم.

يادمه فاتح هيچ وقت بين خبرنگاراش فرق نمي‌ذاشت و  همه رو به يك چشم ميديد.قدرت رو فقط يك شوخي مي‌دونست و بس.

يك روز كه سر حقوق بچه‌ءهاي هم سرويسيم با فاتح چونه زدم فكر كرد مشكل حقوق ناچيزيه كه مي‌گيريم اما وقتي فهميد كه يه جاي عدالت داره تو ايسنا مي‌لنگه، فردا صبح بهترين تصميمو گرفت و عدالتو به اين خونه بهشتي برگردوند.

من دلم خيلي گرفته.الان كه ديگه اون صميميت تو ايسنا نيست ياد خيلي چيزا افتادم.چرا بايد شب عيد دغدغه حقوقو داشته باشيم.همه اداره‌ها شب عيد كه مي‌شه بيشتر از هميشه به كارمنداشونمي‌رسن اما اينجا هيچ چيز عوض نشده.

الان خانم غفاري اين مطلبو بخونه منو صدا مي‌كنه ميگه:شفيعي اين چرندياتو از وبلاگت بردار.مگه نگفتم خصوصيت آدما با همديگه فرق داره؟اره گفتي .اما بي عدالتي،تبعيض و زور تو مرام هيچ ادمي نيست.حالا كه نمي‌تونيد از نظر معيشتي ما رو تامين كنيد لااقل صداقتو به اين خونه بهشتي برگردونيد تا دلمون به اون خوش باشه.

چهارشنبه سوري به همه خوش بگذره

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 14:14  توسط مطهره شفیعی  | 

هر  روزی که می گذره بی حوصله تر از روز قبلم و روزها رو برای رسیدن به سال نو می شمرم.نه اینکه خیلی منتظر عید باشم بلکه خیلی خستم.

احساس می کنم سال نو رو باید متفاوت تر شروع کنم.یک چیزی بهم می گه سال آینده وضعیتم از زمین تا آسمون با امسال فرق داره البته اگه نداشته باشه باید تلاش کنم که این تفاوت در جهت مثبت ایجاد شه.

راستی سال ۸۴ رو چه جوری گذروندیم؟الان ذهنم هنگ هنگه.هر چی فکر می کنم چیز خاصی یادم نمی یاد که تو این سال بهم گذشته باشه.اوضاع مملکتم که مثل همیشه یا قمر در عقرب بوده یا به قول بابابزرگم موش و خر و الاغ و پلنگ و قورباغه از یک ظرف آب خوردند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 19:31  توسط مطهره شفیعی  | 

ديروز رفته بودم آسايشگاه بيماران رواني(همون امين آباد خودمون).

از امروز صبح تا حالا همش تو فكر اينم كه چه جوري گزارشمو شروع كنم.هنوز تو بهت اون چيزايي هستم كه ديروز اونجا دستگيرم شد.ديروز اوج حقارت و شكستن غرور يك مرد را درك كردم.

دختر بچه ۱۷ ساله‌اي رو ديدم كه والدينش حاضر به تحويل گرفتنش از بيمارستان نيستند .راستي ناهيد امسال سر سفره هفت سين بيمارستان از خدا چي ‌مي‌خواد.

بعدا بيشتر در مورد وضعيت بيماران اين بيمارستان مي‌نويسم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 14:17  توسط مطهره شفیعی  | 

وبلاگ سانسوری تازه ترین پدیده سانسور در قرن اخیر است. اوایل تعریفی که از وبلاگ ارایه می شد به معنای محیط خصوصی افراد برای ارتباط برقرار کردن با دوستان بود و نه چیز بیشتر و برخی اوقات وبلاگ در نقش دفتر خاطرات ایفای نقش می کرد اما امروز این ابزار ارتباطی از مزاحمت سانسورچیان در امان نمانده است.ژ

براستی در کشورهای جهان سوم هیچ مقوله خصوصی برای انسانها نمانده است و سایه سانسور را می توان به به خوبی در خصوصی ترین زوایای زندگی انسنها احساس کرد.

سانسور هر مطلب یا سایت و اخیرا وبلاگها را می توان از چند منظر مورد بررسی قرار داد:

از منظر اول تصور می شود که حاکمان بقا و ادامه حکمرانی خود را در فضایی بسته و محدود تضمین شده می دانند و فضای آزاد اطلاعاتی را بزرگترین تهدید می شمارند .

از منظر دیگری برخورد با نویسندگان سایت ها و وبلاگها هزینه های زیادی را از سوی فضای بین اللملی بر کشورهای جهان سوم و بویژه ایران تحمیل می کند همانطور که در ماجرای بازداشت فرید مدرسی و حنیف مزورعی و... شاهد آن بودیم بنابراین بهترین راه سانسوری است که جرمی را متحمل کشورها نمی داند.

اما من وبلاگ نویسی را عاملی برای تخلیه روح و روان انسانها می دانم و برخورد خشن و نسنجیده با وبلاگها را نه تنها سودبخش نمی دانم بلکه آن را عامل زمینه سازی برای انفجار و بحران می دانم.  

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 13:40  توسط مطهره شفیعی  | 

اصلاحيه مطلب قبل:

برخي دوستان و همكاران محترم از مطلب قبلي من ناراحت شدند.البته من تا حدي پذيرفتم و نبايد شان يك سرويس دانشگاهي را پايين آورد و من هم چنين قصدي نداشتم.

هدف من از نوشتن مطلب قبلي تاكيد به كارگيري تخصص‌هاي مختلف در جايگاه خودشان بود و السلام.

در نهايت براي جلوگيري از عواقب بعدي و نه تهدید به اخراج و ....!!!! از تمام دوستان كه ناراحت شدند،عذرخواهي مي‌كنم.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 13:20  توسط مطهره شفیعی  | 

امروز صبح با يكي از همكاران درباره وضعيت خبرگزاريمون صحبت مي‌كرديم.هر دو متاسف بوديم كه چرا از تخصص و دانشي كه طي چهارسال درس خوندن توي دانشكده‌هاي تخصصي بدست آورديم استفاده مطلوب نمي‌شه.

به عنوان مثال من دانشجوي ترم شش خبرنگاري با گرايش تخصصي استراتژيك هستم و تمام وقت كلاسهاي من به موضوع جنگ،بحران و خاورميانه و نفت و.... ميگذره اما بايد در سرويسي به امر مقدس خبرنگاري مشغول باشم كه كوچكترين ارتباطي با تحصيلاتم نداره.

من در سرويس صنفي آموزشي ايسنا هستم و جالب است كه تو اين سرويس يكي از سوژه‌هاي مصاحبه ما در مورد انتقاد از بكار گيري دانشجويان و فارغ التحصيلان در رشته‌هاي مربوطه است.(رطب خورده منع رطب كي كند؟)

خيلي كلافه شدم.هيچ چيز اين مملكت سرجاي خودش نيست و اين مساله كوچك نمونه‌اي از آن است.

من همونطور كه قبلا هم نوشتم عاشق نوشتنم.مي‌خوام هرچي دوست دارو بنويسم.من دوست ندارم با اندك تخصصي كه در زمينه استرتژيك كسب كردم،نقش روابط عمومي دانشگاهها رو بازي كنم .اينها نمونه‌اي از سوالات من از روسا يا معاونان دانشجويي دانشگاههاست:

آقاي فلاني دانشجوها از نظر خوابگاه مشكلي ندارند.

آيا به دانشجويان صبحانه مي‌دهيد؟

آزمون كارشناسي و ارشد شما كي برگزار مي‌شه؟

خودتون قضاوت كنيد در شان يك خبرنگار استراتژيست هست كه به جاي پيشرفت در امور خارجي كشورش به اين مسايلي كه دانشجويان سال اول رشته ميكروب‌شناسي هم توانايي انجامشو دارند ،بپردازه 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 8:52  توسط مطهره شفیعی  | 

فكر مي‌كنم تو اين دنيا فقط قلمه كه برام مونده.ديگه هيچ چيز راضيم نمي‌كنه. به قول شريعتي "قلم توتم من است".

رسيدن به حرمت قلم ارزش بالايي است و من فكر مي‌كنم كه تا حدودي به ارزش اون پي بردم.وقتي ميبينم بعضيها از قلمشون سواستفاده مي‌كنن،دلم مي‌سوزه.

من احساس ميكنم كه در اين مقطع دارم به قلمم آسيب مي‌رسونم چون اونو تو كاري كه هيچ علاقه‌اي بهش ندارم،مصرف مي‌كنم.چيزايي رو مجبورم بنويسم كه آه از نهاد قلمم برمياره و اگر زبون داشت چه‌ها كه بهم نمي‌گفت.اما چه فايده كه زندگي خرج داره.

بعضي مواقع كه يك فرصت كوتاه پيدا مي‌كنم همه فكرم اينه كه اگر نيازي به قلم زدن در تمجيد و تحسين بي دليل اين مسوول و آن وزير نداشتم،چي مي‌نوشتم.هيچي.شايد تنها چند خط درد و دل تنهايي و گوشه و كنايه زدن به اين و اون.به ما بيشتر از اين ياد ندادند.تو نامه‌هاي رسمي اداري،توي جشن و عزا،توي دوستي و دشمني فقط به ما خبرنگارا ياد دادن كه به تملق بزرگان بپردازيم و اگر قلممان خواست تنها يك كلمه راست بنويسد محكوم به شكستن مي‌شود و چيزي براي من سخت‌تر ازشكستن قلمم نيست.

دلم خونه.از اينكه ميبينم ۴ سال درس خبرنگاري خوندم اما توي يك واحدش به من نحوه حرمت گذاري به قلمو ياد ندادند .نگفتن راست بنويسيم.من از استادي كه افتخار مي‌كند آگهي ۵ ميليون توماني را به يك خبر درست ترجيح داده است ،چي مي‌تونم ياد بگيرم.دلم براي مسوولان مطبوعات و رسانه‌هايي مي‌سوزه كه مجبور شدند بعد از تغيير فضاي سياسي كشور سياست ارزش‌گرايي را بدون فكر و پيشينه پيش بگيرند.ناراحت نمي‌شم اگه فلان رييس خبرگزاري يا روزنامه از نوشته‌هام ايراد بگيره چون من ارزش قلممو هر چند ميدونم درست ازش استفاده نمي‌كنم ،مي‌دونم.

و در آخر واي بر ما خبرنگارنماها كه شهامت خود را به پول اندك فروختيم .

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 18:30  توسط مطهره شفیعی  | 

دلم مي‌خواد بنويسم اما چيزي براي نوشتن ندارم.يعني حوصله فكر كردن به موضوع خاصي رو ندارم فقط دلم مي‌خواد بنويسم.

بعضي موقع‌ها فكر ميكنم كه شغل مقدسي دارم.قلم به شغلمون قداست مي‌ده.به قول شريعتي قلم توتم من است.براي همين هميشه دست دارم بنويسم.روز مرگ خبرنگار روزيه كه قلم در دست نداشته باشه.

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 17:26  توسط مطهره شفیعی  | 

رد درخواست طلاق زني به دليل اين كه مشكل رواني همسرش در حد جنون نيست

اين تيتر يكي از اخبار سرويس حوادث امروز ايسنا بود.توي متن خب نوشته كه تنها اقدام دادگاه براي اين زن درخواست از مرد براي گرفتن خانه‌اي جدا بود.

دوستام كه نوشته‌هاي منو بخونن مي‌گن كه تو از اين اخبار و تبعيض عليه زنان و فمنيسم و ... متنفر بودي .بله متنفر هستم اما اين مسايل انساني است و زن و مرد نداره.

واقعا اگر زني مشكل اين مردو داشت،دادگاههاي خانواده همين حكمو صادر مي‌كردند؟خيلي دردناك است كه زني مجبور باشه سايه شوهري رواني با رفتارهاي غير قابل پيش بيني رو تحمل كنه.

راستي بايد كار به جايي برسه كه اين مرد به حد جنون برسه و به زنش آسيب برسونه تا دادگاه حكم طلاق صادر كنه و يا زن از خونه فراري و به معضلي براي جامعه تبديل شه؟ 

علي اصغر خيلي شوهر خوبيه و كاش همه مثل اون بودن و حق طلاقو موقع ازدواج به همسرانشون مي‌دادن.اين كار باعث مي‌شه زنان  هيچگاه احساس بي پناهي نكن.البته من با داشتن همسر مهربوني مثل علي اصغر هيچ وقت اين احساسو ندارم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 16:43  توسط مطهره شفیعی  | 

امروز سر کلاس تحلیل استراتژیک یکی از دانشجوها تحلیلی داد که به نظرم جالب بود و کمتر از این منظر به مساله کاریکاتورها پرداخته شده .

می گفت که استراتژیست های آمریکایی نقشه خودشونو با موفقیت دارن تموم می کنن.نظرش این بود که آمریکا از اتحاد جامعه مسلمانان با اتحادیه اروپا ترس داره و به دنبال راه حلی بوده تا یه اختلافی بندازه برای همین تئوریسینهای زرنگ آمریکایی با بزرگ نمایی کاریکاتورهایی که مدتها قبل چاپ شده بود و تحریک بلغارستان و فرانسه و... به چاپ مجدد آنها این اختلاف رو بوجود آورد و کشورهای اتحادیه اروپا را از ما و مارا از اونها دلگیر کرد.

به حرفش نظرم  تا حدودی منطقی بود و اینبار هم هم ما و هم اتحادیه اروپا بازی خوردیم.راستی چرا هیچ کدوم از روزنامه های آمریکایی این کاریکاتورها رو چاب نکردن؟؟؟

 

اینبار هم خفت بارانه سر تعظیم فرود  آوردیم

الان که تو  سایت الجزیره خودم که ایران پیشنهاد روسیه در مسایل هسته ای رو پذیرفت باورم نشد به سایت ایسنا رفتم و خبر تا حدود زیادی واقعیت داشت.

خبرگزاري اينترفكس به نقل از معاون راهبردي شوراي عالي امنيت ملي ايران، مذاكرات مسكو را درباره‌ي پيشنهاد روسيه براي غني‌سازي اورانيوم ايران مثبت توصيف كرد.

به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، اين خبرگزاري روسي به نقل از سيدعلي حسيني تاش، معاون راهبردي شوراي عالي امنيت ملي ايران نوشت: مذاكرات‌مان را مثبت ارزيابي مي‌كنم. عناصري در اين مذاكرات وجود دارند كه زمينه‌هايي را براي اميدواري نسبت به اين كه به توافقي دست يابيم، فراهم مي‌سازند.

خدا آخر عاقبتمونو به خیر کنه. توی استراژی یک استراتژی به نام استراتژی بازدارنده داریم.تو این استراتژی باید ابزارت اونقدر بزرگ و قوی باشه که حریف کاری جز خواست تو نکنه و بی ادبانش اینه که مثل سگ از تو بترسه.

یک مثال دیگه :وقتی دو تا راننده با هم دعواشون می شه اگه با کلاس باشن و هیکل یکی از اون یکی بزرگتر باشه کسی که زور کمتری داره مثل بچه آدم تو ماشینش می شینه اما وقتی دو طرف نفهم و بی کلاس باشن اونی که زورش کمتره اول از صندوق عقب ماشینش جک و ابزار آهنی درمیاره و وقتی ببینه که نمیتونه با خجالت میره تو ماشینش و با خفت از زورداره عذر خواهی می کنه.

به نظرم حکایت ایران و روسیه تو انرژی هسته ای حکایت دومه

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 17:15  توسط مطهره شفیعی  | 

تبلیغات رایگان