تنهای تنها،غمگین و رسوا،تنهاو بی فردا منم
بی فکر فردا،با خود و تنها،عابر این شبها منم

هوا بس ناجوانمردانه گرم است.باید رفت، باید دید و باید آموخت از مردان کوچکی که رفته اند و اینک راه زندگی را به خوبی آموخته اند اما برایشان پیمودن این راه خیلی زوده.
تا آخر تهران رفتیم.دیگه کوه بود و نمی شد جلوتر رفت.راننده آژانس هم طاقت گرمای هوا را نداشت و مدام غر می زد.از جاده های خاکی گذشتیم.جایی که هیچکداممان حاضر نیستیم حتی برای ساعتی در آنجا توقف کنیم.از دور ساختمانهای قدیمی پیدا بود.ساختمانهایی که از معماری شهری به دور مانده بودند.
تابلوی بلورسازی....به ما نوید رسیدن را داد.نهر قشنگی در جلوی کارگاه روان بود.با دو تخت و قالیچه هایی بر روی آنها. دو پیرمرد نشسته روی تختهای کنار نهر نشانه های گذر عمر بودند.به سختی اجازه ورود به داخل کارگاه را دادند.یکی از پیرمردها می گفت که چند ماه قبل چند تا خارجی به کارگاه اومده بودند و کار کردن کودکان در اونجا را نقض حقوق بشر عنوان کرده اند.پس دلیل سخت گیری مسوولان همین مساله بود.
یاد شرایط کارگاه که می افتم، تمام تنم داغ می شود.کوره هایی با درجه ۸۰۰ و ۱۸۰۰ درجه ای، شیشه های مذاب، فلزهای سنگین و.....گفتن شرایط آسان است اما تصور کارکردن کودکان ۱۰ ساله در این شرایط امکان پذیر نیست.
علی ۱۲ سال دارد.با خنده ای کنایه آمیزی به ما می گوید:جهنم را تجربه کنید.از خودمان خجالت می کشیم،علی می خواست به ما بگوید که قدر ناز و نعمتی که در آن هستیم را بفهمیم.کار ما در اتاقی خنک و زیر باد کولر،کجا و کار کردن در آن کوره که علی آن را به جهنم توصیف کرد،کجا؟
درس نمیخواند،دوست دارد اما وقتش را ندارد. شش صبح از خواب بلند می شه و هفت و نیم کارشو شروع می کنه تا چهار و نیم بعد از ظهر.بعد از اونم باید به امور خونه برسه آخه پدر نداره و به گفته خودش دارو ندارش یک مادر و یک خواهر و برادر کوچکتر از خودشه.
چقدر حقوق میگیری؟ هفته ای ۲۰ هزار تومان. کفاف می ده؟ خدا بزرگه خانم. و خدایش به مانند دلش چه بزرگ و پهناور بود.
آرزوت چیه؟ چی؟می گم دوست داری بعدا چی کاره شی؟ نمی دونم خانم،دوست دارم یه آدم بزرگ بشم.چشماش می گه که الانم از خیلی ها بزرگتره.
پسر دیگه ای هم که به نظر میاد یکی دو سال از علی بزرگتره میاد نزدیک.به قیافش نمی خوره ایرانی باشه.
تو کجایی هستی؟ افغانم. خجالتی به نظر میرسه.اونم درس نمی خونه.خونه اش نزدیکیهای کارگاهه.
بابات کجاست؟خونه.مگه کار نمی کنه؟ چرا می کنه.سر ساختمون میره. تو از کار تو اینجا راضی هستی؟ هیچی نمی گه فقط نگاه می کنه. نباید این سووال رو میپرسیدم.پسرکی که الان باید در کوچه پس کوچه های کابل و قندهار بدود و شادی کنه، چرا باید از کارکردن در این شرایط طاقت فرسا راضی باشه؟
تو دوست داری بزرگ شدی چی کاره شی؟ دوست دارم خلبان شم اما سواد ندارم.دوست داری بری مدرسه؟ بدم نمیاد اگه برم پس کارم چی میشه؟ دنیای کوچیک اما دوست داشتنی داره اما مثل علی دلش بزرگتر از همه خوبیهاست.
واقعیت همین است،تلخ و دردناک

امروز تصميم گرفتم خونه تكوني كنم.آخه تو طول هفته فرصت اين كارو ندارم .خلاصه خيلي خسته شدم.علي اصغرم خيلي كمك كرد.لا به لاي كتابهايي كه جمع ميكردم كتابهاي حج عمرهاي كه پارسال بهم داده بودند رو پيدا ميكردم.
