تبليغاتX
رهگذر

رهگذر

اجتماعی.سیاسی و...

چند روز ديگه من و علی اصغر دومين سالگرد زندگي مشتركمونو جشن ميگيريم. دو روزه كه دارم به اين دو سال فكر مي‌كنم.روزهاي خوب و غيرخوبش.البته اون غير خوبهاشم تقصير خودمونه.مي‌تونستيم اونا رو هم خوب نگه داريم.

عجيبه و تاسف باره!! مي‌خوام يك اعتراف بكنم: من تازه بعد از دو سال ارزش به ارزش زندگيم پي بردم و دوست ندارم به راحتي از دستش بدم.خيلي برام جذابه كه دوستام بهم ميگن تو اين دو سال همون دختربچه ۲۱ ساله بودي كه به همه چيز فكر مي‌كرد جز زندگي مشترك. راست مي‌گن .بعضي موقع‌ها خودم هم باورم نميشه كه ديگه بزرگ شدم و صاحب خونه زندگي مستقلم.

همه خوبيهاي اين دو سال رو مديون يك فرشته هستم.فرشته‌اي كه بديهامو نديد و براي تداوم خوشحاليهام هر كاري كرد.فرشته‌اي كه بعد از ازدواج ديگه براي خودش نبود و خودشو وقف خوشحال كردن من كرد.فرشته‌اي كه تنهاييهاشو و غصه‌هاشو با خودش و تنها شاديهاشو با من تقسيم مي‌كنه.

علي‌اصغر به واقع تو اين دو سال همه كس و هم چيز من بود و هست.نمي‌دونم بابت خوشبختي كه خدا  به من اعطا كرد،چه جوري تشكر كنم؟فقط مي‌تونم بگم: خدايا شكرت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 16:50  توسط مطهره شفیعی  | 

شماره دوم طراوت هم منتشر شد.

تو این شماره مصاحبه با تاج زاده،مهدی امینی زاده و.... قرار داره. منم دو تامطلب دادم که یکیش بدون اسممه. یکیشم همین مطلبیه که تو وبلاگم دارم با عنوان <من و دوستان افغانی>

تو وبلاگ علی سمیع زاده بیشتر درباره طراوت مطلب هست.توصیه می کنم سری بهش بزنید.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 14:12  توسط مطهره شفیعی  | 

امروز باعلی اصغر می خواستیم بریم جاده چالوس یه هوایی بخوریم و از این شهر کثیف و شلوغ و البته دوست داشتنی من بیایم بیرون.جاده از تو کرج شلوغ بود.از یکی از فروشنده های محلی پرسیدیم آقا جایی این دور ورا هست ما نهار درست کنیم بخوریم.زود نشونی جاده پایینی رو داد. زود یه جا پیدا کردیم و نشستیم .جز ما چند تا خانواده دیگه هم بودند.

خیلی وقت بود که مهربونی مردم به همدیگه رو ندیده بودم.همیشه تو حسرت دیدن قاچ های بزرگ هندونه تو دست کوچیک و بزرگ یک فامیل تو این زمونه بودم.امروز علی رغم گرمی هوا به این آرزو دست پیدا کردم.اینقدر همه جا و همه چی به اصطلاح امروزی شده که حوصله آدم سر میره. جاتون خالی یه خانواده آذری زبان اومده بودند که خیلی بامزه بودند نزدیک ده تا هندونه بزرگ تو تشت گذاشته بودند تا تو رودخونه بندازند و خنک شه.زن و بچه،پیر و جوان انگار نه انگار که تو رودخونه خیس میشن.همونجوری که رو زمین خشک راه میرفتن تو آب رودخونه هم می رففتن.

خیلی دلم می خواست میرفتم و مهمون این خانواده شاید ۱۵ نفره بشم اما رومون نشد.چه حالی می کردن.خوش به حالشون.

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 16:48  توسط مطهره شفیعی  | 

چرا وقتی عزیزانمون کنارمونن قدرشونو نمی دونیم.به محض اینکه یک اتفاقی براشون میفته به آب و آتش می زنیم.انگار نه انگار که دیروز برای رفتن به خونه فلان فامیل و دوست برای خودمون بهونه های الکی میاوردیم اما امروز که همون شخص رو تخت بیمارستان افتاده چنان دلسوزی می کنیم و دایه نزدیکتر از مادر میشیم که ...

راستش این روزا خیلی داغونم.بابا بزرگم تو بیمارستان بستری شده و اوضاع خوبی نداره.امروز صبح که داشتند سوار آمبولانسش می کردند تا به یه بیمارستان دیگه منتقلش کنند تازه فهمیدم که چقدر دوستش دارم. هیچ وقت خاطراتی که بچگیهام با بابابزرگم داشتم رو مرور نمی کردم اما امروز ناخودآگاه تمام این خاطرات به ذهنم اومد و شرمنده شدم.

بابابزرگ من بابا بزرگ ۱۹ تا نوه نیست .اون بابابزرگه یک محله است.همه محل حاجی بابا رو می شناسند.از کوچیک تا بزرگ.عاشورا که میشه قابلمه دوست و فامیل تو خونه حاجی بابا جای خاص خودشونو دارن.آخه از وقتی یادمه بابابزرگم عاشوراها قیمه نذری امام حسین(ع) می پخت و پخش می کرد.دیروزم  تو فرودگاه سکته کرد.داشت می رفت پابوس امام رضا(ع)

از همه خواهش می کنم برای سلامتی حاجی بابای من دعا کنید

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 11:35  توسط مطهره شفیعی  | 

بالاخره طراوت منتشر شد.

طراوت دوهفته نامه ای است که با همکاری چند تا از دوستای خوبم منتشر میشه. هر دو هفته یک دونه!!!.قسمت های مختلفی هم داره از سیاسی بگیرید تا صفحه زندگی و جامعه و...

خدا رو شکر شماره اولش که تصویر نیم صفحه تو وبلاگ علی سمیع زاده اومده ، مطالب جالبی داشت.توصیه می کنم بخونید و دعا کنید تو ادامه راه موفق باشیم.

راستی سعید حجاریان هم لطف کرد و سرمقاله اولین شماره رو برامون نوشت:عنوانش این بود که:

 ما به حاشیه بدهکاریم

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 15:57  توسط مطهره شفیعی  | 

تبلیغات رایگان