تبليغاتX
رهگذر

رهگذر

اجتماعی.سیاسی و...

دیروز به باکو اومدم تا فصل جدیدی از زندگی رو تجربه کنم.باکو شهر قشنگ و آرومیه.مردمان مهربان و تا حدودی کلاهبرداری هم داره.سوییت کوچیکی کنار دریا اجاره کردیم که تو دل یه بازار بزرگ و به قول خودشون محله  با کلاس باکوست.

دوری از خانواده و دوستام برام سخته اما ....

اینجا کیبوردها درست و حسابی نیست همین چند خطی هم که نوشتم شاهکاره.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 12:28  توسط مطهره شفیعی  | 

بالاخره نهمین کنگره جبهه مشارکت دیروز و امروز برگزار شد.با اینکه از نظر روحی شرایط خوبی نداشتم فرصت حضور در کنگره رو از دست ندادم و دیروز تا ساعت ۲۳ و امروز هم از ظهر تا پایان کنگره حضور داشتم.

کنگره نهم هم مثل بقیه کنگره ها حواشی زیادی داشت که به دلیل تعهد و اعتماد حزب ترجیح می دهم ناگفته بماند. کنگره نهم نشون داد که مشارکت به قول دکتر خاتمی یک قدم به حزب واقعی شدن نزدیک شده است.

در ضمن محل برگزاری کنگره هم جالب و خوب بود.بر خلاف کانون توحید که همیشه با معضل مزاحم برای برگزاری مراسم های ماه رمضان مواجهیم.کنگره در محیطی آرام و امن برگزار شد که جا دارد از مسوولان مسجد و هیات برگزاری کنگره تقدیر شود.

این همه تعریف، یک کمی هم انتقاد: ولش کن الان دوستان باز به خودشون می گیرن و حوصله منت کشی ندارم.

***

یه موضوع دیگری که امروز بادبیرکل جدید حزب مطرح کردم، موضوع برکناری حاج آقا ابوترابی از مسولیت نهاد نمایندگی رهبری در دانشگاه تهران بود که دکترمیردامادی هم قول پیگیری و در صورت لزوم اعلام مواضع حزب را دادند.

حاج آقا ابوترابی از اون روحانیونی بود که عمرا می ذاشت کسی ازش دلخور بشه.انجمن اسلامی و بسیج باهاش رفیق بودند و شاید حمایت از حاج آقا تنها نقطه مشترک این دو بود.البته بسیج دانشجویی دانشگاه تهران به صورت واضح نارضایتی خود را از برکناری حاج آقا ابوترابی اعلام نکرد و انجمن اسلامی با صودر بیانیه ای در قبال این موضوع موضع گرفت.خلاصه من که خیلی ناراحت شدم.معنی نداشت به بهانه  اینکه ایشان مسوولیت های زیادی دارد باید از این مسوولیت استعفا می داد.تازه اگه این طور باشه که نصف بیشتر مسئولان کشور باید از چند تا از مسوولیتهاشون استعفا بدن.مگه نه؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 19:36  توسط مطهره شفیعی  | 

شاید فراقی که در این روزها ناچار به پذیرش آنیم،خود سودمند باشد،چیزهای بسیار بزرگ را تنها می توان از دور دید(جبران خلیل جبران)

کم کم موقع رفتن داره میرسه. پنجشنبه از ایسنا خداحافظی کردم.اما نه برای همیشه.سعی کردم پلهای پشت سرمو خراب نکنم تا شاید اگه روزی بازم برگشتم با احترام و آغوش باز پذیرام باشند.هنوز یک روز از رفتنم نگذشته که دلم بدجوری هوای اتاق مصاحبه شلوغ ،دعوا سر تلفن،بوی نون بربری های بعد از ظهرغیبت های درگوشی و هزار تا مورد دیگه تنگ شده.راستش دو هفته مونده که چمدونمو بر دارم و به دیار باکو سفر کنم.نمی دونم قراره چند وقت اونجا زندگی کنم و همین مساله آزارم می ده.می خوام تو این دو هفته به بیکاری و نرفتن به سرکار عادت کنم تا کمتر تو باکو دچار مشکل بشم.

دلتنگی به خاطر ایسنا از یک طرف،از طرفی هم این روزا مجبور به تخلیه خونه هستیم.کسی که خونه رو به ما داده احساس میکنه که با رفتن ما لزومی به خالی موندن خونه نیست.البته حق داره.خونه خودشه حق داره هر تصمیمی براش بگیره.اما.....

این روزا که بیکارم بیشتر می نویسم.

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 10:26  توسط مطهره شفیعی  | 

خیابان عباس آباد، نبش....،پلاک یک،طبقه چهارم،ساعت هفت شب محل و ساعت قرار من و خانم حقی با مسعود ده نمکی برای مصاحبه بود.

ساختمان محل قرار نشات گرفته از معماری مشترک یونانی و ایتالیایی بود که به حق این دو معماری را به زیبایی تلفیق کرده بودند( بالاخره ۴ سال معماری خوندن به کارم اومد)از بیرون ساختمان فکر کردیم که درونش هم باید بزرگ و مجلل باشد اما به محض ورود تمام خیالهایمان نقش بر آب شد.راهروهای تنگ و باریک و قدیمی و رنگ نشده.آسانسورفرسوده و در نهایت دفتر کار ده نمکی .

سعی کردیم حجابهایمان را محکم تر از قبل کنیم زیرا تصورمان این بود که اهالی دفتر ده نمکی همانند خود او هستند.شلوار پارچه ای ، پیراهن مردانه روی شلوار،ریش بلند و تسبیحی در دست. اما اهالی دفتر ده نمکی شلوار جین، صندل،تی شرت و موهای مرتب شده و فاقد ریش بودند اینها یار و قالهای ده نمکی بودند و یا ما آدرس را اشتباه آمده بودیم؟

محوطه دفتر کار ده نمکی اما روحیات و تعصبات او را نشان می داد.صندلی های قدیمی که روکش نداشت و دو مبل ساده وتلوزیونی که مشخص بود عمرش بیشتر از ۳۰ سال است. مسعود هنوز به جز موبایل تن به تکنولوژی جدید نداده بود و کلمن آب سرد را به آبسردکن های جدید ترجیح می دهد.

بعد از ده دقیقه از ورودمان به ساختمان ده نمکی ما را به اتاقش دعوت کرد. دیگر باورمان شد اشتباه آمده ایم.دخترکی با آرایش غلیظ که ما حتی در مهمانی های زنانه هم حوصله آ نرا نداریم با صندل های بدون جوراب و موهای رنگ شده در اتاق بود.مسعود از نگاه ما به این دخترک  و چشمان گرد شده مان تعجب و تاسف عمیق ما را فهمید اما تنها لبخندی از شرمندگی زد.

درباره خیلی چیزها حرف زدیم.فقر و فحشا،آبی و قرمز و حجاریانی که او برادرانه سعید خطابش میکرد .اما انتقاد از احمدی نژاد را به راحتی قبول نمی کند و او را جدا از دولت می داند.ده نمکی از ابتدا ما را نمایندگانی از جناح رقیب خود دید و با هر انتقادی از رییس جمهور و دولت از لفظ شما هم این کار را کردید استفاده کرد.

مساله جالبی که باعث شد مسعود لبخند شرمگین دیگری به ما بزند ورود همکار دیگری بود با شکل وشمایل متفاوت با خود او.دستمال یزدی پیچیده شده در دست همکارش خنده ما را به دنبال داشت که باز هم ده نمکی با لبخند موضوع را به فراموشی موقت سپرد.

 موقع خداحافظی یک جمله به ما گفت تا آنچه دیده بودیم به حساب او نگذاریم:اینجا بازیگران در رفت و آمد هستند(آقا مسعود ،اینم نمی گفتی، به پای شما نمی ذاشتیم)

جدا از این مسایل به شخصه در میان نیروهای ارزشگرا و آنان که نام خود را بسیجی و پاسدار دین و دنیای مردم معرفی میکنند،ارادت خاصی به ده نمکی دارم.فارغ از برخی عملکردهای تند او در اوایل دوره ریاست جمهوری خاتمی، او را فردی منطقی و موقر ارزیابی می کنم که اصلاحات درون او به خوبی انجام شده است.

متن کامل مصاحبه با ده نمکی را در شماره جدید طراوت بخوانید

راستی آقا مسعود آخرش قول دو تا سی دی فیلماتو که به ما دادی فراموش کردی، برادر. 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 7:19  توسط مطهره شفیعی  | 

علی اصغر دیروز از باکو اومد و برگشتن مصادف با تولدش شد. فکر می کرد من یادم رفته اما خبر نداشت انگشت پاهام به خاطر اینکه صد دفعه برای پیدا کردن هدیه های مناسب از پله های تیراژه بالا و پایین رفتم تاول زده بود.(خیلی مهربونم.نه؟؟)

به هر حال دیشب یه جشن مختصر تو خونه بابام براش گرفتیم و آرزو کردیم در ادامه عمرش همانند گذشته و بلکه بیشتر موفق باشه.

علی اصغر تولدت مبارک

راستی یه مطلبم می خوام بنویسم که زیاد خوشایندم نیست پس چند روز دیگه حتما به وبلاگم سر بزنید.

همچنین از دوستانی که در زمان نبود علی اصغر به من لطف داشتند مثل سعیده، شیرین و.. و دوستانی که یادی از ما نکردند مثل...( اسمشونو نمی یارم خجالت بکشند) تشکر می کنم.

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 9:59  توسط مطهره شفیعی  |