تبليغاتX
رهگذر

رهگذر

اجتماعی.سیاسی و...

خدا رو شکر این دفعه تهران اومدنم یه سودی داشت.

جای همه خالی . امام رضا (ع) طلبید و روونه مشهد شدیم. از اونجایی که من اگه گیر ندم روزم شب نمیشه : چرا مردم ما اینقدر اینجوری هستند؟؟؟ بعضی از این زنا همچی چادرشونو دور گردن و کمرشون میبندند و به سمت ضریح حمله می کنند که کسی ندونه فکر میکنه به جنگ میرن.

به خدا، به امام هشتم، به دین ، به پیغمبر  صواب نیست پای چهار تا پیرزنو له کنی و تو سر و کله پنج تا بچه بزنی که چی؟؟ بری جلو دستتو بزنی به ضریح. جالب اینجاست بعدش با سر و صورت به هم ریخته و موهای آشفته میان بیرون و پز میدن که دستمون به ضریح خورد.

یه گیر دیگه هم بدم:آقا میلیارد میلیارد خرج گسترش حرم میکنن دو تا دونه چادر نمیخرن بزارن تا اگه کسی چادر نداشت مجبور نشه در به در دنبال مغازه های اجاره چادر بره.استدلالشم اینه که مردم چادرا رو برای تبرک بر میدارن و میبرن. خوب مگه عصر دایناسوره؟؟؟ نمیشه کاری کرد؟؟؟

راستی زیارت خیلی چسبید.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 11:5  توسط مطهره شفیعی  | 

خسته شدم . منو باید مهماندار پرواز باکو تهران کنند . بعد از دو روز بازم دارم میام تهران.

فقط همین.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 15:46  توسط مطهره شفیعی  | 

عاشورا و تاسوعا هم تموم شد.

بابا بسه دیگه.آبروی هر چی امام حسین(ع) بود بردیم. آخه اینم شد عزاداری؟؟؟؟

به قول دکتر رفیعی امام حسین دو بار شهید شد.یکبار در کربلا و یکبار دیگه به دست ما آدمهای خرافه پرست.

خدا همه این انسانها و ما رو به راه راست هدایت کنه.(آمین)

خیلی آشفته هستم.بعدا حتما بیشتر مینویسم

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 22:18  توسط مطهره شفیعی  | 

 

امروز رفته بودم دکتر حوالی خیابون پیروزی.چند تایی مریض بودند.یه پیرمرد بساز بفروش، یه مرد جوون با ظاهر مذهبی به همراه زن و مادرش، یه زن و مرد میانسال که زن چادری و روگیر بود. حرفو پیرمرد بسازبفروش که داشت روزنامه میخوند شروع کرد: میدونید چقدر پول تو مسجد سلیمان خوابیده و مردم ما گشنه هستند؟؟؟خلاصه به بیان تاریخچه ای از سفرهای خود به شهرهای نفت خیز پراداخت که چاخانهاش بیشتر از واقعیتش بود. بعد بحثو کشوند به ویلاهایی که برای مسولان ساخته (مثلا ۸۰ واحد برای رفیق دوست)

همه بیمارا با شنیدن خاطرات این حاج آقا (خودش به خودش میگفت حاج آقا) تاخیر یک ساعته دکترو فراموش کردند و کم کم وارد بحث شدند اما من از ترس مامانم ترجیح دادم فقط گوش کنم.

کم کم کار به قیمت روغن نباتی لادن رسید که بین اون پسر جوون مذهبی و حاج آقا اختلاف سلیقه بود.

موضوع بعدی در مورد جمع کردن تصاویر و شمایل امام حسین (ع) بود که فقط حاج آقا مخالف بود و این تصاویر رو عجین شده با روح مردم میدونست . خودشم هیات داشت و مثل اینکه نیروی انتظامی با پاره کردن عکساش بدجوری حالشو گرفته بود.

{یک کلمه هم از خودم:راستی این که میگن روی صورت تصاویرو بپوشونید به نظرم کار درستی نیست چون نعوذبالله مثل این میشن که کار خلافی کردن و نباید شناخته بشن( مثل این مجرما که تو تلوزیون صورتشونو شطرنجی میکنن)باید نیروی انتظامی از دم این عکسا رو پاره کنه.}

اون جوون با ظاهری مذهبی یه دفعه شروع کرد به بد گفتن از مسولان کشور. مثلا میگفت حدادظالم (عادل) فلان قدر به فلسطین کمک کرده و خانم من که به مکه رفته بود زنان  فلسطین دورشو گرفتن که ما با پول ایران زنده این.

بعد گفت:موسسه (خ) ناشر کتب درسی دو میلیارد تومان خرج چاپ کتاب برای کودکان عراقی کرده که در این کتابها به تبلیغ پیروزی انقلاب پرداخته است و آمریکا همه این کتابا رو پاره کرده.

من واقعا نمیدونم این دوست عزیز اطلاعات به این کاملی رو از کجا آورده.

زن چادری هم به ظاهر مذهبی بود جوگیر شد و شروع کرد:جوونای جنگ مال نظام قبل بودند و این نظام فقط معتاد تحویل داده است.اگه جنگ شه کی میخوتد بره بجنگه.

خیلی باحال بود.خلاصه آقای دکتر بعد از یکساعت از موعد مقرر اومد اما کسی دلش نمیخواست نفر اول باشه چون بحثها تازه گل انداخته بود و منشی بدخلق هم وارد جمع شده بود.

راستی اون قدیما از قیافه ی آدما میشد فهمید که کدوم وری هستن.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 0:47  توسط مطهره شفیعی  | 

تهرانم اما بیشتر دوستام نمیدونن. دلم خواست بی خبر بیام آخه تازه سه روز بود که به باکو برگشته بودم که درد کلیه هام شروع شد و مجبورم کرد دوباره برگردم تهرون.

تصمیم گرفتم این چند روزی که به خاطر کسالت اینجام، بیشتر به دوستایی سر بزنم که در حقشون کم لطفی کردم و با اینکه شاید بیشتر از ۵ سال از بهترین و با خاطره ترین روزامو باهاشون گذروندم اما الان خیلی کم سراغشونو میگیرم.

جالبه که هنوز به ایسنا هم سر نزدم. راستش به خاطر دوری از استرس ترجیح دادم تا بهبود نسبی حالم اونجا نرم.

خیلی خوبه که آدم فرصتی داشته باشه که هر جوری دوست دازه بگذرونه.اما نه زیادا .کسل کننده میشه.این تجربه تلخو تو باکو داشتم.

خلاصه خواستید دعوتم کنید خیالتون راحت.بیکار بیکارم

مهمتر از همه دلم برای همراه همیشگی زندگیم( علی اصغر) یه ذره شده(لوسم.نه؟؟؟)

راستی هنوزم دلم برا صدام میسوزه. ( بابا مهربون)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 22:23  توسط مطهره شفیعی  | 

تبلیغات رایگان