تبليغاتX
رهگذر

رهگذر

اجتماعی.سیاسی و...

هیچ وقت از مراسم تودیع و معارفه خوشم نیومده. همیشه دلم برای کسی که میخواد بره میسوزه حتی اگه خودش صلاح رو تو رفتن ببینه.

امروز میدونستم میخوان مراسمی برای آقای نادعلی زاده تو ایسنا بگیرن اما نرفتم.ترجیح دادم به در و دیوارای خونه نگاه کنم و رمان بخونم اما پامو تو این مراسم نذارم. آخه بعدش خیلی غصه میخورم و ...

 راستش تا مدتها بعد از هر تغییری گیج میزنم. یادمه حدود  یک سال و نیمم که دکتر رفت همش به اتاق مدیریت میگفتم اتاق "دکتر" و تازه عادت کرده بودم بگم اتاق " حاجی" که بازم تغییرات منو گیج کرد و باید چند صباحی هم تمرین کنم تا بگم اتاق " آقای حسن زاده"

آقای حسن زاده رو به خوبی میشناسم .یعنی همه بچه های ایسنا میشناسن. هر خبرنگاری که الان تو ایسناست کارشو با ایشون شروع کرده و به قول معروف نمک خورده سیده. همه ما با شناختی که از ایشون داریم مطمئن هستیم تو سمت مدیریت هم مثل همیشه موفق خواهند بود ( البته اگه بذارن!!)

حاجی نادعلی هم که جای خودشو داره. معمولا به قول بچه ها من الکی از کسی خوشم نمیاد اما نمیدونم چرا نسبت به آقای نادعلی زاده ارادت خاصی داشته و دارم .امیدوارم یه جا همین دور و برای ایسنا فعالیت خودشونو ادامه بدن تا بازم از نصایج پدرانه و دلسوزانه ایشون استفاده کنیم.( خداییش آخرین نصیحت ایشون خیلی خوب مشکل منو حل کرد).

فقط  برای یک مورد دلم سوخت که تو مراسم ایسنا شرکت نکردم. خیلی دوست داشتم آقای آگاهی رو ببینم. ایشون هم مرد خیلی خوب و شریفی هستند. نمیدونم چرا وقتی رفت خیلی ناراحت شدم چون برخورد زیادی با ایشون نداشتم . تلاش آقای آگاهی در پوشاندن اشتباهات خبرنگاران، برخورد صمیمی ایشان و اعتماد به همکاران از خصایص مثال زدنی ایشون بود که همواره موجب احترام همه میشد.

دکتر فاتح فکر کنم که امروز دیگه وقتشه که به شما تبریک گفت. اگه بازم عجله نکرده باشم!!

پ ن: اسم امروزو باید روز پیروزی تلخ برای ایسنا گذاشت چون از یه طرف بازهم با کمک همکاران جهادی

یکی از جهادگران پرتلاش و دلسوز ایسنایی( آقای حسن زاده) به اتاق مدیریت رفت که پیروزی بزرگی است و تلخی از آن جهت است  که با کمی تدبیر و تحمل پذیری مدعیان انتقاد پذیری می توانستیم کماکان آقای نادعلی زاده را در کنار خودمون داشته باشیم.

!

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 19:26  توسط مطهره شفیعی  | 

خلاصه مطلب من نرفتم.یعنی رفتما اما خدا دوستم داشت و دوباره برگشتم( شایدم دوستم نداشته که دوباره برگشتم اما حتما شما ها رو دوست داشته که منو بهتون پس داد).

صبح خیلی به موقع و راس ساعت ما رو سوار هواپیما کردند.تازه ۲ تا دور هم باهاش زدیم اما چرا دروغ بوق نزدیم که اعلام شد موتور سمت چپ هواپیما از کار افتاد. به همین سادگی. یعنی اگه این موتور ۵  دقیقه دیرتر از کار افتاده بود الان باید غصه میخوردیدو و تو سرو کله خودتون میزدید و منم اون دنیا باید با نکیر و منکر (درست نوشتم؟) سر و کله میزدم.

همین .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 11:4  توسط مطهره شفیعی  | 

الان که داشتم میومدم سر اینترنت مامانم گفت بیا ببین تو تلوزیون دارن درمورد شهرام جزایری حرف میزنن.

گفتم: ول کن.به من ربطی نداره.مگه اون موقع که مثل ریگ پول به پای آقایون میریخت چیزی به ما رسید .

ای بابا . الان تموم زندگی خودمون جکه. دیگه کی وقت داره به جکهای این آقایون گوش کنه. راستی از مرامشون خوشم اومد. نمک خوردند اما نمکدونو نشکستند.

پ ن: انتخابات حوزه شمال تهران جبهه مشارکت هم برگزار شد. از طریق همین وبلاگ در پیت به دوستانم که به عنوان اعضای شورای مرکزی انتخاب شدند، صمیمانه تبریک می گم.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 21:5  توسط مطهره شفیعی  | 

تبلیغات رایگان