از دوستانی که تولدمو بهم تبریگ گفتن بی نهایت سپاسگزارم
از این به بعد عکس های خودمو و علی اصغر و باکو و .... در وبلاگ گزارشگر میذارم.
http://gozareshgar.blogspot.com
البته این وبلاگم فعاله اما اون یکی فقط عکس داره
اجتماعی.سیاسی و...
از دوستانی که تولدمو بهم تبریگ گفتن بی نهایت سپاسگزارم
از این به بعد عکس های خودمو و علی اصغر و باکو و .... در وبلاگ گزارشگر میذارم.
http://gozareshgar.blogspot.com
البته این وبلاگم فعاله اما اون یکی فقط عکس داره
چهارسالگیمو اینجوری جشن بگیرم. البته علی اصغر مهربون تموم تلاششو میکنه که روز تولدم یکی از بهترین روزای زندگیم باشه و احساس غربت نکنم.(ممنون) خاله هم این روزا پیش ماست و از این بابت خوشحالم . خیلی غریبانه بود اگه من و علی اصغر میخواستیم دو نفری تولد بگیریم.
راستش من ۲۱ سالگیمو خیلی دوست دارم. همون سالی که با علی اصغر آشنا شدم و ازدواج کردیم. شاید باورکردنی نشه اما هر کی ازم میپرسه چند سالته ناخودآگاه میخوام بگم ۲۱ سالمه .
از نظر سنی من یک سال بزرگتر شدم اما وقتی فکر میکنم میبینم از وقتی که باکو اومدم خیلی بزرگتر شدم. به هر حال غربت این مزایا رو هم داره. وقتی قرار باشه خودت در مورد بیشتر مسایل زندگیت تصمیم بگیری ، وقتی مسوول تموم گفته ها و کردارات خودت هستی زود بزرگ میشی. و چقدر از این بزرگ شدن متنفرم.
به هر حال تولدم مبارک
چقدر دلم میخواد الان تو غم و شادی اطرافیانم شریک باشم. امروز میفهمم که انفرادی چه زجریه!! جسته و گریخته از وضعیت تهران اطلاع دارم. اما هیچ کاری نمیتونم بکنم . هزینه تلفن سرسام آوره !! حرفام تو دلم مونده و برای خودم تکرار میکنم. الان نزدیک ۴۸ ساعته که پامو از محل زندگیم بیرون نذاشتم. هوا ابریه و دل من دست کمی از این هوا نداره.
چقدر خسته ام. چقدر با شادی غریب شدم. مگه دو نفر آدم چه قدر میتونن شادی کنن؟ در و دیوارهای خاکستری و سنگی به یادگار مونده از معماری دولتی شوروی حالمو بهم میزنه. آدمای اینجا قلبشونم مثل نمای ساختموناشون سنگی و سرده. حتی آرامش و سبکی رودخانه روبروی ساختمان هم هی معنایی نداره.
پس:
پروردگارا
به من آرامش بده
تا بپذيرم آنچه را كه نمي توانم تغيير دهم
شجاعتی ده
تا تغيير دهم آنچه را مي توانم تغيير دهم
بينشی ده تا تفاوت اين دو را بدانم
مرا فهم ده
تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار كنند
خلاصه بازم به نتیجه نرسیدم من کجا و زندگی روزمره تو یه خرابه کجا. اما این شهر خرابه برا خودش ماجراها و حرفهای نگفته زیادی داره. دو روز پیش رفتم با رییس اداره آزادی عقاید آذربایجان مصاحبه کنم . اصلا نپرسید کارت خبرنگاریت کو؟ شروع کرد به صحبت البته تا مصاحبه منتشر نشه از حواشی اون چیزی نمینویسم. کلا جالب بود. مصاحبه ای که تو ایران عمرا کسی به اون تن میداد. البته اگه حرفهای حواشیش نبود مصاحبه خواب آوری بود.
یه خانم به اسم عادله که معمولا هر چند روز یکبار محل زندگی ما رو تمیز میکنه دو روز پیش اومد گفت: آخی. دلم براتون میسوزه. میخوان به کشورتون حمله کنن.نه؟ گفتم : نه کی گفته؟ گفت: همه میگن. مثل عراق از قبل اعلام کردن که میان. به شوخی بهش گفتم: تو خیالت راحت باشه اونا به ما حمله کنن ما هم به جاهای دیگه حمله میکنیم. غاز نیستیم که.
همین عادله خانم الان دوباره اومد و گفت: خیلی خوشحال شدم بهتون حمله نشد. چه کار خوبی کردید ملوانا رو آزاد کردید. خندم گرفت . این عادله خانم از من خبرنگار تره. حوصله توضیح دادن بهش نداشتم و فقط ازش بابت خوشحالیش از عدم حمله به ایران تشکر کردم.
عجب روزگاری شده ها!!!!
هوای اینجا این روزا عالیه. از حال ما هم اگر بپرسید خوب است... اما تو باور نکن!!
نمیدونم سال ۸۵ واقعا سال خوب یا بدی برامون بود. راستش زیاد به این مقولات فکر نمیکنم اما مهمترین اتفاق زندگی ما تغییر شغل علی اصغر بود که نتایج مثبت و منفی برامون داشت. زندگی رو تو این سال تو یه کشور دیگه شروع کردیم و من هم کار خبرنگاری در خارج مرز رو تجربه کردم.
رفتن آقای نادعلی زاده از ایسنا هم از خاطرات تلخ سال ۸۵ برای ما بود که در اواخر اسفند اتفاق افتاد.
به هر حال امیدوارم سال ۸۶ سالی بدون تغییرات منفی برای ما باشد. واقعا هر دوی ما خسته ایم. شاید باورتان نشود اما من تا ظهر امروز نمیدونستم سال امشب تحویل میشه و فکر میکردم هنوز یک یا دو روز به پایان سال مونده( خنگ نیستم ها اما ...)
التماس دعا. باز هم سال نو مبارک
