تبليغاتX
رهگذر

رهگذر

اجتماعی.سیاسی و...

روزگار تلخی رو دارم میگذرونم.فقط از خدا میخوام که طاقت پذیرفتن این مساله رو بهم بده.

 

 

خیلی سخته که آدم از خونه ای که پنج سال تمام خاطراتش رو از اون داره، دل بکنه. همیشه به تقدیر اعتقاد داشتم و کسی رو در این میان مقصر نمیدونم.فقط .....

به خانه جدیدی وارد شدم که سعی میکنم در این خانه هم تمام تلاشمو بکنم. تنه توکل به خدا و تاسی از استاد بزرگوارم دکتر فاتح است که پذیرش دوری از خانه بهشتی را برایم آسانتر میکند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 21:16  توسط مطهره شفیعی  | 

خداوندا، پروردگار من،من كه هستم كه تو بايد مرا رها كني؟ من فرزند عشق تو بودم – و اكنون بيش از هر كس مورد بي مهري تو قرار گرفته ام- من همانم كه ديگر نمي‌خواهي‌ام، به دورم افكنده‌اي، از چشمت افتاده ام.فرياد ميكشم، به هر سو چنگ مي‌زنم و استغاثه مي‌كنم – و هيچ كس پاسخم نمي‌دهد-هيچ كس نيست كه به دامانش بياويزم- هيچ كس،هيچ كس.تنهايم...چه بر سر ايمانم آمده است- حتي در ژرفترين لايه هاي روحم هيچ نيست جز خلا و تاريكي- خداي من – اين درد نا آشنا چقدر وحشتناك است – من ايمان ندارم – جرات نمي كنم واژگان و انديشه هايي را كه در دلم غوغا مي كند بر زبان آورم- و اين مرا در رنجي وصف ناشدني فرو مي‌برد.

چه بسيار پرسشهاي پاسخ نيافته در درون من ميجوشد كه جرات آشكار كردنشان را ندارم- چراكه از كفر گويي ميترسم – اگر خدايي در كار باشد-لطفا مرا ببخشيد – وقتي ميكوشم انديشه هايم را رو به آسمان پرواز دهم با چنان خلا انكار ناپذيري روبرو مي شوم كه  همان انديشه‌ها مانند خنجري آخته به سوي من باز‌ميگردند و روح مرا مي‌خلد- به من مي‌گويند كه خدا دوستت دارد- و با اين همه اين تاريكي، سرما و خلا چندان عظيم است كه هيچ چيز روح مرا تحت تاثير قرار نمي‌دهد. ايا من خطا كردم كه كوركورانه به صلاي آن قلب مقدس لبيك گفتم؟

 

يكي از دوستان مدعي تناقض شديد در زندگي و عقايد من شده است. براي همين متني درباره تناقضاتي كه مادر ترزا در سالهاي آخر عمرش با آن مواجه بود را برام ارسال كرد. به طور كلي چيز زيادي از اين متن بلند نفهميدم اما با توجه به اينكه درباره عقايدم در 30-40 روز اخير دچار تناقضات فكري زيادي شدم تنها اين بخش رو چند بار خوندم كه به نظرم جالب بود كه مادر ترزا، قديسه مورد احترام مردم هم دچار اين تناقضات شد و حتي وجود خدا را مورد شك قرار داد.

نميدونم.به اين دوست محترم هم گفتم كه خدا وجود دارد و در بسياري از لحظات زندگيم وجودشو به خوبي احساس كردم و وقتي در نهايت نااميدي تنها در دلم مي‌گفتم " خدايا تنها اميدم تويي؛ كمكم كن" خودشو به خوبي بهم نشون ميداد.اما اين روزها به عدالت خدا شك كردم اونم چه شكي. مثل اينكه اينبار هم بايد از خودش كمك بخوام تا منو از اين شك نجات بده.

از دوستی که این متن رو برام فرستاد بی نهایت ممنونم زیرا خیلی به موقع و زیبا بود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 13:20  توسط مطهره شفیعی  |