تبليغاتX
رهگذر

رهگذر

اجتماعی.سیاسی و...

این جمله را برای میرحسین نوشتم.اما اصل ماجرا..

امروز ۲۳ ارديبهش ۸۴ حول و حوش ساعت ۱۱ با حدود ۲۰ تا از خبرنگاران به دفتر میرحسین رفتیم .می‌دونستیم که تجمع لغو شده است اما با این همه دلمان راضی نشد که آخرین فرصت را از دست بدهیم. آنجا که رسیدیم با هزار کلک از نگهبانی رد شدیم و به جلوی دفتر مهندس موسوی رسیدیم .

اونجا به جز ما چند تا از اعضای ادوار انجمن اسلامی دانشگاه تهران هم بودند که پس از حدود یک ربع ایستادن در خیابان ما را به داخل ساختمان راهنمایی کردند. بچه‌ها ناراحت بودند و فکر می‌کردند که این دعوت برای جلوگیری از ازدحام بیشتر در مقابل دفتر میرحسین است. آنجا متوجه شدیم مهندس برای زیارت و دوری از هیاهوها به مشهد مقدس سفر کرده است.

پس از دقایقی یکی از دوستان مهندس موسوی به جمع آمد و گفت:موانع زیادی بر سر راه میرحسین قرار داشت که ابزارهای لازم برای تحقق آنها مهیا نشد، بنابراین مهندس با از تمام افرادی که از وی درخواست حضور کردند تشکر می‌کند و همچنان در بین جوانان خواهد بود.

وی از صدور بیانیه‌ای طی چند روز آینده از سوی مهندس موسوی خبر داد و گفت که در این بیانیه علل نیامدن وی بیان می‌شود.

در ادامه این مراسم یکی از اعضای ادوار انجمن اسلامی دانشگاه تهران از رفتار دوستانه کادر دفتر مهندس موسوی تقدیر کرد و از تلاش‌های ادامه دار حامیان ایشان خبر داد.

پس از خداحافظی بچه‌ها در دفتر یادبود مهندس موسوی حرف‌های دلشان را نوشتند و من هم نوشتم: افسوس که آخرین روز امید هم گذشت.

***

اين ياداشت رو امروز همين طور كه تو اينترنت جستجو مي‌كردم ديدم. اين مطلبو سال ۸۴ تو وبلاگم گذاشته بودم كه روزنامه آسيا منتشرش كرد و من بعد از ۴ سال فهميدم. او روز نوشتم افسوس كه آخرين روز هم گذشت اما نمي‌دونم امروز چي بنويسم. سراسر وجودم ترسه. يه ترس مضحك كه نمي‌دونم از كجا اومده و قراره كي بره. اما اون ته‌ ته‌هاي دلم داره يه اميدي بهم دلداري مي‌ده و ميگه همه مثل من هستن.

واقعيتش اين چند روز اصلا حال و حوصله نوشتن نداشتم. همش اخبار بد و افسرده‌كننده شنيدم و ديگه حوصله‌اي برام نمونده. دلم براي تمام كسايي كه اين روزا تو اوين هستن مي‌سوزه. البته نه براي خودشون بلكه براي خانواده‌هاشون چون خودم ۳۷ روز مسير اوين تا دادسرا رو رفتم و هر دفعه نااميد تر از قبل برگستم. الان خوب مي‌فهمم مادر و همسران اين زندانيا چي‌مكشن. ايشالله اگه مصلحته هر چه زودتر آزاد بشن. معتقدم ديگه بايد بحث انتخابات رو تموم شده تلقي كنيم و به زندگي روزمره قبل از انتخاباتمون برگرديم. وظيفه ما راي دادن و اطلاع‌رساني بود كه انجام داديم الان وظيفه بزرگان و مراجع هست كه آنچه مصلحت مي‌دونن انجام بدن.ايشالله كه خيره

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 17:37  توسط مطهره شفیعی  | 

احساس میکنم که این روزها روزهای نفرین شده است . از سبزی فروش بگیر تا مدیر یک شرکت. هیچکوم حال و حوصله کار کردن ندارند و یه جور حس مظلومیت تو نگاه همشونه. مهم هم نیست به کی رای دادن: موسویُ کروبی یا احمدی نژاد. همه و همه خسته هستن. حتی چهره احمدی نژاد که پیروز این انتخابته هم این روزها خسته است.

بعضی از دوستا و همکارامون این روزها دوره بازداشت رو میگذرونن که امیدوارم هر چه زودتر مشکلشون حل بشه. از میون اونا دلم برای مهسا تنگ شده که ظهر ها بیاد روزنامه و سر به سرش بذارم. مهسا روی این جمله که "تو رو گیر اوردن" خیلی حساس بود و هر وقت میخواستم سربه سرش بذارم می گفتم مهسا همه تو رو گیر میارن. امیدوارم مهسا زودتر از همه آزاد بشه.

از طرف سیاسیون هم بیشتر نگران علی اصغر خدایاری هستم. تازگیها اصلا مصاحبه نمی کرد و فقط می خواست دعاش کنیم. هنوز هم نمی دونم چه مشکلی داشت که باید براش دعا می کردیم. معصومیت و مظلومیت خدایاری بهم آرامش می داد. امیدوارم این آرامشو تو این روزهای سخت هم حفظ کنه.

خدایا چپ و راستو و بی خط و با خط و...  این روزا حفظ کن . خدایا کمک کن سرنوشت این کشور ختم به خیر بشه و دوباره همه با نشاط و آرامش به کارای روزمرمون برسیم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 19:4  توسط مطهره شفیعی  |